روزها…

مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹ Posted in درون | No Comments »

نشسته ایم، می گویم بزرگ شده ام، دیگر غصه نمی خورم، دیگر عاقل شده ام.

نشسته ام، به خودم می گویم دروغ گفتی باز، آنچه دست از سر تو برنمی دارد احساس است. همیشه غصه می خورم. همیشه گریه می کنم. می ترسم از با تو بودن، می ترسم از بی تو بودن.

فکر می کنم یک روز دارم از سرکار بر می گردم، غصه می خورم چرا با من اینطور رفتار می کنند؟ چرا انقدر باید هر روز عذاب بکشم؟ چرا رها نمی کنم این کار را؟ بعد یک هو پرت می شوم یک گوشه ای، تصادف کرده ام انقدر که در افکارم غرق بوده ام و بعد دیگر هیچی نیست. سه ماه هست که افتاده ام گوشه تخت بیمارستان، به کما رفته ام، در سیاهی های خواب غرق بوده ام سه ماه و بعد یک هو چشم باز می کنم و زندگی شروع می شود. اما چیزی در خاطرم نیست. یادم نیست کی هستم و در زندگی چه کرده ام؟ چند بار دلم شکسته و چند بار دل شکسته ام؟ به کجا می روم و از کجا می آیم؟ هیچ، هیچ. می شوم یک آدم صفر با همه استعدادهایش که از بین نرفته اند، که دیگر سدی در ذهنش نیست که جلوی هر قدم نویی را بگیرد. رها می کنم آن کار را، هر طور که هست و شروع می کنم از صفر. توجیه خوبی دارم چون یادم نیست کارم چه بوده و چطور آن را انجام می داده ام؟ با آدمهای جدید آشنا می شوم و یاد می گیرم که نگذارم من را فدای خواسته هایشان کنند. و بعد یک هو افکارم پاره می شوند. می بینم که گوشه تختخواب ام دارم اشک می ریزم مثل همه آن روزها. می بینم که تنها شده ام. پیر می شوم کم کم. با همین اشک ها و تنهایی ها. تمام می شود، حتی تصادف هم نکرده ام…

کاش یک پرنده بودم، یک پرنده کوچک که در آب باغ آب تنی می کند یا یک پلنگ که نسلش رو به انقراض است یا یک سنجاب که بلوط‌ها را در لپ‌ش قایم می کند. گاهی به خودم می گویم بس کن دختر. زندگی ات همین است، همین زندگی دست و پا بسته و بخور و نمیر. همین محدودیت ها و زیر دست بودن ها، همین بی احترامی ها و حقارت ها. همین از دست رفتن فرصت ها. بعد به خدا التماس می کنم در فهم و شعور و کنجکاوی ام را ببندد. دگم کند مرا. مثل خیلی زنان دیگر قانعم کند به زندگی مرزدار و چهارچوب بندی شده. کاش فکر نداشتم یا عقلی در سرم نبود یا اگر بود احساسی در کار نبود. جمع نمی شود این دو لعنتی با هم.

برادر دلم گرفته… مثل همه آن روزها.

In the End…

مرداد ۱۵م, ۱۳۸۹ Posted in درون | ۱ Comment »

برای آدمی با شرایط من، همه فرصتهای مهم یک بار پیش می آیند و از دست می روند و دیگر چیزی باقی نمی ماند. یک بار در زندگی عاشق شدم، با تمام آن احساساتی که می شود عشق اش خواند، از لحاظ واقعی بودن، بی منت بودن، بی هیچ انتظار مادی و معنوی، عشقی که دست نیافتنی بود و وقتی دست یافتنی شد که دیگر دیر بود. که دیگر ذهن و جانم عاشقی را فراموش کرده بود. هنوز جوان بودم، هنوز پذیرای قلب دیگران بودم، بی هوس عاشق بودم، خواسته جسمانی نداشتم، این را قسم می خورم، فقط در انتظار یک گوشه چشم محبت آمیز بودم. از خشم بی تفاوتی ها لبریز می شدم و با یک سلام همه زشتی ها و خشم ها از وجودم شسته می شد. انقدر آینه ای بودم.

امروز دیگر واقعاً پیر شده ام، نمی گویم چطور و چگونه، ولی دیگر آن پاکی و معصومیت از دستم رفته است. آرزویم برگشت آن روزهاست. روزهایی که فقط هدیه می کردم بی انتظار، بی توقع. روزهایی که می شد سوخت و خاکستر شد برای کسی. روزهایی که خاکستر شدم و فکر کن جسم و روحی که دوباره به زحمت از درون خاکستر بلند شود و دوباره ساخته شود، دیگر کامل نخواهد بود، دیگر سیاهی هایش زیاد شده. مثل یک تکه چوب نیم سوخته.

یک بار و فقط یک بار در تمام زندگی فرصت این را داشتم که دنبال آموختن چیزی بروم که همه آرزوهایم و استعدادم در آن خلاصه می شد، به محض آغاز آن فرصت کوتاه، یک سد وسوسه انگیز جلوی پایم سبز شد، یک سد، یک جاده که ندیده بودمش. به جای اینکه قدر فرصتم را بدانم، پا به درون جاده جدید گذاشتم. جاده ای که انتها دارد و الان مدتهاست منتظر انتهایش هستم ولی به آخرش نمی رسم. در این جاده هنوز راه هایی برای نجاتم بود، اما حاضر نشدم پا از آن بیرون بگذارم. این است که برای همیشه سوختم.

امروز اینجا نشسته ام، بی چیز و بی کس و بی دوست. دیگران فکر می کنند همه چیز دارم. اما من هیچ چیز ندارم. خیلی بی چیز و ندارم. بی چیز و ندار کسی است که هیچ هدفی را دنبال نکرده، هیچ علمی کسب نکرده، هیچ کس خاصی نشده. بودن و نبودنش چیزی را عوض نمی کند. خیلی بی چیزم، خیلی بی چیز…

کی فکرشو می کرد یه روز اینا رو بنویسم؟

قوم شناسی

تیر ۱۳م, ۱۳۸۹ Posted in ایران | ۱ Comment »

من آدم متعصبی نیستم، زمانی من هم اعتقادات و نظراتی داشتم که وقتی دیگران از آن انتقاد کنند، مقابلشان جبهه گیری کنم اما در حال حاضر چیزی نیست که جنبه انتقاد پذیری آن را نداشته باشم. اما یکی از چیزهایی که هیچوقت در موردش سخت گیری نداشته ام، مسئله قومیت یا نژاد خودم بوده. اگر دیگران درباره آن لطیفه بگویند یا از قومی که به آن تعلق دارم، انتقاد کنند در نهایت سکوت می کنم و یا حتی می خندم. این را بگویم که من فارس هستم، پدر و مادرم متعلق به منطقه ای کویری-کوهستانی در استان اصفهان اند و البته ربطی به خود اصفهانی ها نداریم. در هر حال اینها را گفتم که بگویم چه عذابی از دست یک قوم همه جای ایران‌گیر، می کشیم این روزها. قومی که من نمی دانم آیا می توان آنها را ایرانی اصیل نامید در حالیکه ضدیت خاصی با فارس‌ها دارند یا نه؟ اکثر همسایه های ما ت هستند، ۸۵ درصد همکاران من ت هستند.(باور کنید من در تهران زندگی می کنم). حالا می خواهم از تجربه زندگی با این قوم بگویم:

از محل کارم و از میز بغل دستی ام شروع می کنم. نامبرده یک مرد جوان است که به وضوح لهجه ت دارد. بسیار خاله زنک و دو رو ست. از اینکه در زندگی دیگران نکته منفی بیابد و شکست شان را پیش بینی کند لذت می برد. حسود است. سوتی زیاد می دهد. ادعای بسیار زیادی دارد و یک غرور خرکی و غیرقابل فهم نیز دارد.

میز آن طرفی ام فارس است. بچه ساکتی ست. کاری که ازش بخواهی را انجام می دهد، بی سر و صدا و ادعا. نکته خاصی ندارد. (واقعاً ندارد.)

میز آن طرف تر یک مرد نیمه جوان ت هست. خاله زنک ، چاخان و به طرز غیرقابل وصفی دو رو ست. سوتی زیاد می دهد. ادعایش می شود. نون به نرخ روز قابلی ست.

میز بغلی یک مرد مسن ت است. زیر آب زن قهار، دو رو، قالتاق و چاخان و نازک نارنجی است. اهل بخوربخور اداری ست و سعی می کند همه را به کیش خود پنداشته و این را در مغز دیگران نیز فرو کند.سوتی هایش مشهور عام و خاص است و به ثبت رسیده  است.

نفر بعدی مرد نیمه جوان ت ست وقتی عصبی می شود غیرقابل تحمل است و گناه خودش را به گردن بقیه می اندازد. در باقی موارد به خاطر پست اداری اش سعی می کند کلاسش را حفظ کند و خرابکاری نکند.

نفر بعدی فارس است. بسیار ساده دل و بی شیله پیله است. بار کار بقیه را به دوش می کشد. کمی هم بی دست و پاست.

نفر بعدی ت هست. تنها موجود مهم کره زمین خودش است. هیچ مسئولیتی را نمی پذیرد. بی ادب و خسیس و مغرور است.

نفر بعدی یک مرد نیمه جوان ت هست. بسیار اوا خواهر و در عین حال خانم باز است. از زیر کار در می رود. وقتی رگ ت اش بالا بزند بسیار اعصاب خورد کن است و غرور بی خود و بی دلیلی داردو بطور کلی آدم غیرموجهی ست.

نفر بعدی یک جوان ت هست. مشخصه بارزش غرور بیش از حد است. با همه شوخی ناجور می کند و هیچ شوخی نمی پذیرد. بسیار ادعا دارد. خاله زنک قابلی ست. اوا خواهر است.

نفر بعدی لر هست. بسیار ساده لوح و دادار دودور کن است. همین.

نفر بعدی فارس است. ساکت است و البته ساده و زن ذلیل و بی آزار.

نفر بعدی فارس است. ساکت و ساده است. بی ادعاست. هر کاری که ازش بخواهند بی صدا انجام می دهد. مهربان هم هست.

نفر بعدی فارس و شمالی است. یکی از بهترین و با صداقت ترین آدم هایی ست که دیده ام. همین و بس. فاقد هر گونه نکته منفی (جدی).

حالا می رسم به همسایه ها که فقط دو تایشان را بگویم کافی هستند. همسایه های پشتی شماره یک و شماره دو.

همسایه شماره یک که ت اصیل است: بچه هایش همیشه در حیاط ولو هستند و مدام عر می زنند و بسیار بی ملاحظه اند. بلند بلند حرف می زنند و فوق العاده بی کلاسند. هر شب به روش جدیدی برای بقیه ایجاد مزاحمت می کنند.

همسایه شماره دو که ت هست فوق العاده بی ادب، فحاش، پر رو و بی ملاحظه است. در هر ساعت از شبانه روز یکیشان بیدار است و به دیگری فحاشی می کند و …

- در این نوشته قصد توهین به کسی را نداشتم البته چنین انسان (نما)هایی شایسته توهین هم هستند. فقط می خواستم بگویم تا نباشد چیزی حتی چیزکی حتی چیزچیزکی، آنوقت مردم نگویند چیزها. پس این تعصب بی خود و خانه خراب کن را کنار بگذارید. به جایش کمی به صفات انسانی تان بیفزایید.

wait for it

اردیبهشت ۱۰م, ۱۳۸۹ Posted in وب | No Comments »

#چیزهایی_که_ممکن_است_در_یک_عصر_جمعه_بسازم.

آخرین روزها

اسفند ۲۸م, ۱۳۸۸ Posted in درون, فیلم | No Comments »

دستم به نوشتن نمی رود، فکر می کنم هیچ چیزی ضرورت ابراز کردن ندارد، راستش حرف خاصی هم نیست، روزها خوب اند و بد اند و این تنها احساس من هست که آن ها را خوب یا بد می کند.

- این چند وقت فیلم های زیادی دیدم. فیلم هایی که همه تقریباً عالی بودند، بالاخره یک روز رسید که احساس لبریز بودن کردم و تماشای فیلم ها را متوقف کردم. گذاشتم تا فیلم ها ته نشین بشوندو امروز حس کردم یکی از آنها را باید دوباره ببینم. “زندگی دوگانه ورونیکا” محصول ۱۹۹۱ اثر کریستوف کیشلوفسکی. فیلمی که دیده اید و سرتاسرش فقط احساس هست و حتی به نظر من احساس ناب. من احساس ناب را حس شخص به خودش می نامم، حس شخص به شخصی دیگر در قالب عشق ناب نیست مگر در موارد بسیار ایده آل و افسانه ای. اما ورونیک و ورونیکا در من حس دوست داشتن خود، نگرانی برای خود و نظر به دنیای بسیار پیچیده درون هر شخص را زنده میکند. اینکه در دنیا برای هر کس، موجودی زیباتر و خواستنی تر از خود انسان نیست. هر چند این واقعیت را همیشه زیر پا له می کنیم، هر چند قلب ما همواره به دنبال دیگری ست. آنطور که می گویند follow your own heart not others.  برای این بود که ورونیکا را دوباره دیدم. آن فضای سبز و زردگونه که هر صحنه اش مثل یک عکس زیبا بود، کادر و نماهای بی نظیرش من را به یاد فیلمی انداخت که بعدها ساخته شده بود: زندگی آملی پولن.

- این دو هفته آخر یکی از بدترین دوران کاری من بود، صبح ساعت ۶ بیدار می شدم، سعی می کردم لبخند بزنم، حس خوبی داشته باشم و می رسیدم سرکار و همانطور که صبحانه می خوردم و از جایم بلند نمی شدم یکسره کار می کردم و شب می شد، ساعت ۷ می شد و من بیرون می آمدم و سعی می کردم با انرژی مثبت برسم به خانه و شب یک لیوان شیر و سپس خواب و فردا صبح دوباره همین سیکل فرسایشی. بالاخره ۲۷ اسفند رسید و ساعت ۸ شب شد و من محل کارم را برای آخرین بار در سال ۸۸ ترک کردم و رسیدم خانه و فردا صبح اگر خدا بخواهد عازم سفر هستم.

- فردا من ام و یک کوله پشتی بزرگ و دوربین و سه پایه و آهنگ هایی که دوست دارم و دیگر هیچ، گوشی تلفنی نیست که نگران زنگ زدن یا نزدنش باشم. ایمیلهایی که باید می آمدند و نیامدند، آدمهایی که باید می خواستند ولی نخواستند و آدم هایی می خواستند و نمی خواستم بخواهند. جایی می روم که انسانی نیست و می توانم روی تپه ها از لای شاخه های بلند و برگ های آویزان سوزنی غروب را تماشا کنم و صدای گرگ ها را بشنوم و رودخانه را تماشا کنم که کم آب شده این روزها. ولی هنوز جریان دارد.

- موسیقی، بله از این نظر هم دوران خوبی بود، می توانم بگویم یک جورهایی نجاتم داد از دام احساسی که ممکن بود در آن بیفتم، از فضای کاری سنگینی که می توانست افسرده ام کند، از خستگی های بیش از اندازه و خیلی چیزهای دیگر.

- فعلاً همین ها، سال خوبی داشته باشم و داشته باشی و داشته باشند. از خدا برای خودم و خانواده ام و دوستان نازم سلامتی می خواهم و قدمی رو به جلو به سمت آرزوها.

—————-
Now playing: Katie Melua – I Cried for You
via FoxyTunes

#روزها

اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸ Posted in درون | No Comments »

یک جایی هست، سکانس های آخر فیلم خانه ای روی دریاچه، که زمان آلکس و کیت بالاخره به هم می رسه و دو تاشون موفق می شن در یک زمان واقعی با هم ملاقات می کنن، تو بیشه زار کنار دریاچه.

آلکس با بازی کیانو ریوز به کیت (ساندرا بولاک) نگاه می کنه و اولین جمله رو میگه: YOU WAITED…

حالا حکایت منه و شاید حکایت همه آدم های گمشده در زمان مثل من، هیچوقت اون جایی که باید باشیم نیستیم و اون کسی که باید باشه نیست، یا در گذشته ست و یا در آینده و من و ما همچنان منتظریم!

پ.ن: این روزها حال خوبی دارم و حال خوبی ندارم!

Lady M

اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸ Posted in موسیقی | No Comments »

She touches my heart, like no one…

سرزمین خوشه ها

بهمن ۷م, ۱۳۸۸ Posted in ایران | No Comments »

مرحله اول آشنایی:

پسر: معیار شما برای ازدواج چیه؟

دختر: طرفم تحصیلکرده باشه، خونواده دار باشه، خوشه هامون به هم بخوره.

مرحله دوم خواستگاری:

پدر دختر: خوب آقا پسرتون خوشه چندی ان؟

پدر پسر: غلام شما، خوشه ۲ یین!

مرحله سوم کارت دعوت عروسی:

با تاییدات خداوند متعال، دو غنچه نوشکفته،

خوشه و خوشه چین عزیزمان،

مریم و علی،

خوشه های قلبشان را به هم پیوند می زنند، با حضور خود در جشن شادیشان…

مرحله چهارم بچه دار شدن:

میلاد اولین فرزندتان، حبه، مبارک!

….

روزها #۱

دی ۱۷م, ۱۳۸۸ Posted in درون | No Comments »

- امروز با سیمین رفتیم به یک سمساری مانند، یک فروشگاه اجناس قدیمی و دست دوم تو یه زیرزمین بزرگ نزدیکای چهارراه استامبول، گویا قدیم ترها چیزهای خوب و ارزنده ای توش پیدا می شه، الان بیشتر شبیه یه چینی و مجسمه فروشی دست دوم بود، اما جای جالبی بود. ظروف چینی خیلی قدیمی، استکان و فنجان های خیلی کوچولو، بورداهای آلمانی دهه ۸۰، صفحه های گرامافون، نسخه های مختلف نشنال جئوگرافیک، کتابای خیلی قدیمی، مجله های ایرانی قبل انقلاب و …. من چیزی نخریدم اما میون اونا یه آلبوم با جلد زبر زرشکی بود که خیلی قدیمی بود اما جای برای چسبوندن عکس داشت، تو سه چهار صفحه اش پر بود از عکسای پولاروید مربعی از یک خانواده ایرانی قبل انقلاب که فکر کنم خارج از ایران این عکسا رو گرفته بودن. من کاملاً عاشق عکسای پولارویدش شدم، دلم میخواست بخرمشون انقدر که قشنگ و رویایی بودن.

- روزهای خیلی خوبی رو نمی گذرونم، همیشه کسل ام، امید چندانی به چیزی ندارم، خب راستش به خودم نگاه می کنم که هیچی نشدم، نه درسم رو درست تموم کردم (و اون درس واقعاً بی فایده بود) نه شغلی دارم که از نظر خودم قابل قبوله و الان در آستانه یه آینده وهم ناکم. افتادم تو سراشیبی عمر، هم از نظر ظاهری و فیزیکی، هم از نظر روحی و احوالات. خیلی اوقات گریه می کنم، بی هدف شدم، هدف هام به سرعت تبدیل به آرزو شد و آرزوهام حسرت هام شدن. از خودم ناراضی ام، چرا انقدر کسل و بی انگیزه ام؟ گاهی فکر می کنم شاید به دلیل مجرد بودنه، اما این نیست، من از زندگی مشترک می ترسم، قبلا هیچ حسی نداشتم اما می ترسم. نمیدونم چطور لحظه هامو که اینهمه تو تنهایی و انزوا گذروندم با کسی قسمت کنم؟ چطور از خودم و آرزوهام دست بکشم؟ آیا باید اصلن دست بکشم؟

یه بغض بدی گلومو فشار میده، برم بخوابم.

دلواپسی

دی ۴م, ۱۳۸۸ Posted in درون | No Comments »

“از این به بعد هر وقت که از من دوری، باید نگران باشم که همه اتومبیل ها تو را زیر گرفته اند، تابلوهای اعلانات روی سرت افتاده اند، یا میکروبهای وحشتناک وول خورده اند و تو قورتشان داده ای، آرامش فکری ام برای همیشه رفت!”

بابا لنگ دراز – جین وبستر

وقتی مریض می شی، من غصه ام، همیشه نگران قلبت ام، نگران دلت ام، اگه پیشم باشی برای همیشه خیالم راحت می شه، خودم مواظبتم دیگه، باشه؟