آیا “من او”؟
می خواستم اسم پست رو بذارم “رضا امیرخانی، روشنفکری برای دلخوشی ارزشی ها” یا نه بگذارم “رضا امیرخانی نویسنده ای برای خالی نبودن قفسه کتاب ارزشی ها”، اما اینطور نیست، دیدم امیرخانی چه گناهی کرده بیچاره این وسط؟ به عنوان یه خواننده کتاب های امیرخانی، (خوب بله،لابد کتابهایش تقریباً خوب هست که من خواننده اش شدم و اما نه همه اش) داشتم چی می گفتم؟ جمله ناقص موند! ولش کن، “من او” را بعد از سه سال ماندن در کتابخانه و هر دفعه ۱۰ صفحه اش را خواندن، تموم کردم آنهم بصورت ضربتی و میون انجام کار در اداره! آخرش ماند برای خونه میون رختخواب در حالیکه میخکوب شده بودم وسط ملحفه ها و البته ناراضی از ورود ارزشی ها به آخر داستان و داشتم چه می گفتم؟ ارزشی های دهه ۶۰ کجا و خرخاسک های الان که با جامهرهای به ضرب و زور روی پیشونی زده شان با موتورهای پر سر و صداشان، با باتوم تو سر ما می کوبن کجا؟ حالا شاید ارزشی های دهه ۶۰ هم پدر جد همین ها باشند اما من و تو می دونیم که اینطور نبود، من و تو می دانیم که شهید آوینی بود که عکسش به دیوار اتاق من بود و … نکند باید یک شاغول هم بردارم و میزان احمد ی نژاد ی بودن امیرخانی رو باهاش بسنجم تا شاید مجبور بشم در خوندن ارمیا تجدید نظر کنم یا چی؟
چه گندی زده شده به همه چیز زندگی من که نگاه من به پدر و مادرم (همانها که واسطه خلقتم بودند) باید طور دیگری بشود بخاطر شما خرخاسک های چاق یا حتی دراز و لاغر با آن پیراهن های روی شلوارتان و من این دختر ۲۵ ساله عمری با شما و در میان شما زندگی کردم اما گل من را طور دیگری سرشته اند…
“من او” خوب بود از آن جهت که نمی دانم چرا و من اسم ژانرهای نوشتاری را بلد نیستم، خوب بود شاید بخاطر علی فتاح که دوست داشتنی بود مثل باب جون، و شاید چون من هم روزی “عشَّقَ” و یکسال “فَعَفَ” و اما به “ماتَ” نرسیدم و من خوب می دانم “من عشق فعف” یعنی چه؟ اما “عفاف” من رفت، همراه با باد و عشق دیری نپایید و دیر شد چه زود…
خیلی وقت بود که ننوشته بودم، ماه ها، از دل ننوشته بودم، امشب شاید همه اش جمع شده با هم…
یک روزهایی بود که می خواندم با خودم و می نوشتم روی عکسهای دیوار اتاق و آخر کتابها و لای برگها و حتی روی برگ های مجازی، ” من عشق فعف ثم مات، مات شهیدا”… و این خود اتفاق است، خود حقیقت، به قول شاعر: آن لحظه ی رها شدن از خویش… گذشته خوب بود یا بد، گذشت و تو نمی دانی، که عاشق شد و عفت پیشه کرد، اما نمرد تا شهید شود! ماند تا زندگی کند، بی عفت…
بگذریم جای این حرفها اینجا نیست…
—-
حالا اگر بخواهم از خود خود کتاب بنویسم، اوج داستان برای من جایی است که ابوراصف، رهبر آزادیخواهان الجزایر، در هنگام سخنرانی سینه اش دریده می شود و علی فتاح بالای سرش می دود و ابوراصف دستش را داخل سینه اش می کند و یک ” گوشت صنوبری” تپنده از داخل سینه اش در می آورد و به دست علی می دهد، به عنوان مهر و صداق مریم، مریم که حامله بوده، قلب همسرش را می بلعد و هلیا فرزندش که بدنیا می آید دو قلب دارد…
این قسمت از داستان انقدر تکان دهنده بود که من ساعتها در بهت بودم و نمی دانم چرا؟ باید خواننده بخواند، خواننده باید عاشق شده باشد و عفیف بوده باشد یک روزی تا بفهمد تلخی و شیرینی های من او را، حالا لابد می گویی تو که اینهمه من او را دوست داشته ای چرا لیچار بافته ای برای نویسنده بیچاره؟ اصلن این را هم بگذار به پای همه تلخی های زندگی که قاطی شیرینی های کوچکمان کرده اند، اصلن منو ببخش! اما یاد بعضی از خواننده های **** می افتد حالم بد می شود! باید این را بنویسم!
بوی عشق، مثل بوی فحل می ماند، شامه چندان تیزی نمی خواهد، از دو فرسخی معلوم است!
نوشته بودم نیامد… مردهشور احمدینژادی را که تو را وادار میکند به نویسنده محبوبمان بد وبیراه بگویی. احمدینژادی ها همین را میخواهند. نفاق و شقاق بین ما. تا همه چیز را با متر آنها بسنجیم. برای همین هم هست که امثال امیرخانی این روزها خاموشند و مجبورند خفه خون بگیرن
بعد از مدتها خیلی خیلی اتفاقی بلاگت را
آن هم فقط کمی خواندم
از سادگی نوشته هایت که من
هرگز نتوانستم در نوشته هایم داشته باشم خوشم آمد
خوشحال تر شدم وقتی دیدم کسی شاید قدر من “من او” را دوست می دارد
بدم نمی آید با هم آشنا شویم
اگر دوست داشتیidات را بده
سپاس
منظورم از اتفاقی خواندن بلاگ بود
نه بلاگ تو
سلام، ممنون از لطف تون فاطمه خانم.
آی دی جی میل من در همین ایمیلی که به دست شما می رسه، هست.