روزها #۱

- امروز با سیمین رفتیم به یک سمساری مانند، یک فروشگاه اجناس قدیمی و دست دوم تو یه زیرزمین بزرگ نزدیکای چهارراه استامبول، گویا قدیم ترها چیزهای خوب و ارزنده ای توش پیدا می شه، الان بیشتر شبیه یه چینی و مجسمه فروشی دست دوم بود، اما جای جالبی بود. ظروف چینی خیلی قدیمی، استکان و فنجان های خیلی کوچولو، بورداهای آلمانی دهه ۸۰، صفحه های گرامافون، نسخه های مختلف نشنال جئوگرافیک، کتابای خیلی قدیمی، مجله های ایرانی قبل انقلاب و …. من چیزی نخریدم اما میون اونا یه آلبوم با جلد زبر زرشکی بود که خیلی قدیمی بود اما جای برای چسبوندن عکس داشت، تو سه چهار صفحه اش پر بود از عکسای پولاروید مربعی از یک خانواده ایرانی قبل انقلاب که فکر کنم خارج از ایران این عکسا رو گرفته بودن. من کاملاً عاشق عکسای پولارویدش شدم، دلم میخواست بخرمشون انقدر که قشنگ و رویایی بودن.

- روزهای خیلی خوبی رو نمی گذرونم، همیشه کسل ام، امید چندانی به چیزی ندارم، خب راستش به خودم نگاه می کنم که هیچی نشدم، نه درسم رو درست تموم کردم (و اون درس واقعاً بی فایده بود) نه شغلی دارم که از نظر خودم قابل قبوله و الان در آستانه یه آینده وهم ناکم. افتادم تو سراشیبی عمر، هم از نظر ظاهری و فیزیکی، هم از نظر روحی و احوالات. خیلی اوقات گریه می کنم، بی هدف شدم، هدف هام به سرعت تبدیل به آرزو شد و آرزوهام حسرت هام شدن. از خودم ناراضی ام، چرا انقدر کسل و بی انگیزه ام؟ گاهی فکر می کنم شاید به دلیل مجرد بودنه، اما این نیست، من از زندگی مشترک می ترسم، قبلا هیچ حسی نداشتم اما می ترسم. نمیدونم چطور لحظه هامو که اینهمه تو تنهایی و انزوا گذروندم با کسی قسمت کنم؟ چطور از خودم و آرزوهام دست بکشم؟ آیا باید اصلن دست بکشم؟

یه بغض بدی گلومو فشار میده، برم بخوابم.

Posted on پنجشنبه, دی ۱۷م, ۱۳۸۸ at ۱:۴۴ ق.ظ. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

Leave a Reply