آخرین روزها
دستم به نوشتن نمی رود، فکر می کنم هیچ چیزی ضرورت ابراز کردن ندارد، راستش حرف خاصی هم نیست، روزها خوب اند و بد اند و این تنها احساس من هست که آن ها را خوب یا بد می کند.
- این چند وقت فیلم های زیادی دیدم. فیلم هایی که همه تقریباً عالی بودند، بالاخره یک روز رسید که احساس لبریز بودن کردم و تماشای فیلم ها را متوقف کردم. گذاشتم تا فیلم ها ته نشین بشوندو امروز حس کردم یکی از آنها را باید دوباره ببینم. “زندگی دوگانه ورونیکا” محصول ۱۹۹۱ اثر کریستوف کیشلوفسکی. فیلمی که دیده اید و سرتاسرش فقط احساس هست و حتی به نظر من احساس ناب. من احساس ناب را حس شخص به خودش می نامم، حس شخص به شخصی دیگر در قالب عشق ناب نیست مگر در موارد بسیار ایده آل و افسانه ای. اما ورونیک و ورونیکا در من حس دوست داشتن خود، نگرانی برای خود و نظر به دنیای بسیار پیچیده درون هر شخص را زنده میکند. اینکه در دنیا برای هر کس، موجودی زیباتر و خواستنی تر از خود انسان نیست. هر چند این واقعیت را همیشه زیر پا له می کنیم، هر چند قلب ما همواره به دنبال دیگری ست. آنطور که می گویند follow your own heart not others. برای این بود که ورونیکا را دوباره دیدم. آن فضای سبز و زردگونه که هر صحنه اش مثل یک عکس زیبا بود، کادر و نماهای بی نظیرش من را به یاد فیلمی انداخت که بعدها ساخته شده بود: زندگی آملی پولن.
- این دو هفته آخر یکی از بدترین دوران کاری من بود، صبح ساعت ۶ بیدار می شدم، سعی می کردم لبخند بزنم، حس خوبی داشته باشم و می رسیدم سرکار و همانطور که صبحانه می خوردم و از جایم بلند نمی شدم یکسره کار می کردم و شب می شد، ساعت ۷ می شد و من بیرون می آمدم و سعی می کردم با انرژی مثبت برسم به خانه و شب یک لیوان شیر و سپس خواب و فردا صبح دوباره همین سیکل فرسایشی. بالاخره ۲۷ اسفند رسید و ساعت ۸ شب شد و من محل کارم را برای آخرین بار در سال ۸۸ ترک کردم و رسیدم خانه و فردا صبح اگر خدا بخواهد عازم سفر هستم.
- فردا من ام و یک کوله پشتی بزرگ و دوربین و سه پایه و آهنگ هایی که دوست دارم و دیگر هیچ، گوشی تلفنی نیست که نگران زنگ زدن یا نزدنش باشم. ایمیلهایی که باید می آمدند و نیامدند، آدمهایی که باید می خواستند ولی نخواستند و آدم هایی می خواستند و نمی خواستم بخواهند. جایی می روم که انسانی نیست و می توانم روی تپه ها از لای شاخه های بلند و برگ های آویزان سوزنی غروب را تماشا کنم و صدای گرگ ها را بشنوم و رودخانه را تماشا کنم که کم آب شده این روزها. ولی هنوز جریان دارد.
- موسیقی، بله از این نظر هم دوران خوبی بود، می توانم بگویم یک جورهایی نجاتم داد از دام احساسی که ممکن بود در آن بیفتم، از فضای کاری سنگینی که می توانست افسرده ام کند، از خستگی های بیش از اندازه و خیلی چیزهای دیگر.
- فعلاً همین ها، سال خوبی داشته باشم و داشته باشی و داشته باشند. از خدا برای خودم و خانواده ام و دوستان نازم سلامتی می خواهم و قدمی رو به جلو به سمت آرزوها.
—————-
Now playing: Katie Melua – I Cried for You
via FoxyTunes