روزها…
نشسته ایم، می گویم بزرگ شده ام، دیگر غصه نمی خورم، دیگر عاقل شده ام.
نشسته ام، به خودم می گویم دروغ گفتی باز، آنچه دست از سر تو برنمی دارد احساس است. همیشه غصه می خورم. همیشه گریه می کنم. می ترسم از با تو بودن، می ترسم از بی تو بودن.
فکر می کنم یک روز دارم از سرکار بر می گردم، غصه می خورم چرا با من اینطور رفتار می کنند؟ چرا انقدر باید هر روز عذاب بکشم؟ چرا رها نمی کنم این کار را؟ بعد یک هو پرت می شوم یک گوشه ای، تصادف کرده ام انقدر که در افکارم غرق بوده ام و بعد دیگر هیچی نیست. سه ماه هست که افتاده ام گوشه تخت بیمارستان، به کما رفته ام، در سیاهی های خواب غرق بوده ام سه ماه و بعد یک هو چشم باز می کنم و زندگی شروع می شود. اما چیزی در خاطرم نیست. یادم نیست کی هستم و در زندگی چه کرده ام؟ چند بار دلم شکسته و چند بار دل شکسته ام؟ به کجا می روم و از کجا می آیم؟ هیچ، هیچ. می شوم یک آدم صفر با همه استعدادهایش که از بین نرفته اند، که دیگر سدی در ذهنش نیست که جلوی هر قدم نویی را بگیرد. رها می کنم آن کار را، هر طور که هست و شروع می کنم از صفر. توجیه خوبی دارم چون یادم نیست کارم چه بوده و چطور آن را انجام می داده ام؟ با آدمهای جدید آشنا می شوم و یاد می گیرم که نگذارم من را فدای خواسته هایشان کنند. و بعد یک هو افکارم پاره می شوند. می بینم که گوشه تختخواب ام دارم اشک می ریزم مثل همه آن روزها. می بینم که تنها شده ام. پیر می شوم کم کم. با همین اشک ها و تنهایی ها. تمام می شود، حتی تصادف هم نکرده ام…
کاش یک پرنده بودم، یک پرنده کوچک که در آب باغ آب تنی می کند یا یک پلنگ که نسلش رو به انقراض است یا یک سنجاب که بلوطها را در لپش قایم می کند. گاهی به خودم می گویم بس کن دختر. زندگی ات همین است، همین زندگی دست و پا بسته و بخور و نمیر. همین محدودیت ها و زیر دست بودن ها، همین بی احترامی ها و حقارت ها. همین از دست رفتن فرصت ها. بعد به خدا التماس می کنم در فهم و شعور و کنجکاوی ام را ببندد. دگم کند مرا. مثل خیلی زنان دیگر قانعم کند به زندگی مرزدار و چهارچوب بندی شده. کاش فکر نداشتم یا عقلی در سرم نبود یا اگر بود احساسی در کار نبود. جمع نمی شود این دو لعنتی با هم.
برادر دلم گرفته… مثل همه آن روزها.