روزها
روزها که می گذره، حالم خراب تر از همیشه س. ساعت های کاری ما بخاطر مدارس کذایی طولانی تر شده. رییس جدید اومده. نیروهای کاری کم تر و فشار کار بیشتر و پولم کم تر از همیشه و خودم در تنهایی و انزوایی بیشتری ام. این روزها که می گذره مطمئنم افسردگی من به حالت بیماری دراومده. دنبال یک دکتر خوب هستم اما کسی رو نمی شناسم.
بعد از ظهر ساعت ۵ در چهارراه استامبول منتظر این اتوبوسهای زرد بزرگ چینی کولر دار می ایستم و سوار می شوم، با موزیک پلیر در گوشم، سرم را به شیشه اتوبوس می چسبانم. این اتوبوسهای خط بهارستان-جمهوری در این ساعتهای عصر شامل سه – چهار قشر آدم هه معمولا. کارمندانی که از کار بر می گردند. عروس و دامادها – زنان شهرستانی بصورت ۵ زن و یک مرد که این دسته و دسته قبلی برای خرید آمدن و این شهرستانی های کذایی همیشه می پرسن اون پاساژ معروفه که خرید می کنن کدوم ایستگاهه؟ دسته بعدی زنان تهرانی ان که اونها هم اومدن خرید کنن از سه راه جمهوری و همون پاساژ معروفه شانزه لیزه.
یکی از همین عصرها با همون شرایط ذکر شده نشسته بودم در این اتوبوس زرد مذکور، داشتم به بدبختیهام فکر می کردم که یکهو یک زوج جوان وارد شدند. پسر بسیار چلمنگ، لاغر قد متوسط، ابرو پهن، کمی شبیه مصری ها البته بسیار وارفته تر بود. دختر قد بلند و باریک اما نه لاغر، چادری بود، روسری اش را خیلی خوشگل کنار گوشش سنجاق کرده بود، موهایش بصورت اریب از زیر روسری بیرون زده بود اما نگاه بی تفاوتی داشت. دستش یک کیسه بسیار بزرگ لباس عروسی بود! هر دو کم سن و سال بودند.
گاه و بیگاه نگاهشان می کردم، به این فکر می کردم اگر فلانی وارد زندگی من نشده بود در آن سال کذایی، شاید من الان کنار یاری بودم با لباس عروسیم که داشتم به خانه می بردمش. بعد پسرک را نگاه می کنم، چشمش دنبال تمام زنان داخل اتوبوس ه. مبادا یکی از چشمای هیزش بیفته. به داف ها با موهای زرد و پف کرده و لبای برجسته و دورچشم های نقره ای و پوست برنزه توجه بیشتری نشان میده. به تنها کسی که توجه نمی کنه همان عروس مذکوره. در حالیکه هر دو حلقه های عین هم دستشونه. با دخترک مکالمه می کنه و نگاهش به همه زنان ریز و درشت دم دستشه. به خودم می گم: Is that what you want? و جواب می گیرم که نه!
همیشه زنانی مثل براید-تو بی که من امروز توی اتوبوس دیدم، از مردانشون می خورن. یعنی مردک چون می دونه زنک توی باغ نیست همیشه به دنبال عشق و حال خودشه. دخترک می دید که مرد آینده اش به طرز دهشتناکی چشم چرونه ولی برایش فرقی نداشت.
این روزها بیشتر از هر روز احساس بیمارگونه و غم آلودی دارم. خوب که فکر می کنم می بینم در زندگی ام هیچ شادی و هیجانی ندارم. دوستی ندارم که برایم دوست واقعی باشد، از آن مدل دوستها که یک روز در میان زنگ می زنند و اتفاقات ریز و درشت زندگی را با آدم در میان می گذارند. یکهو می گویند فلانی من در فلان کافه ام بیا. یا بیا ناهار را با هم باشیم. از ساده ترین هیجانات زندگی در مانده ام، با اینکه هنوز ۲۷ سالم هم نشده، اما دست کمی از پیرزنها ندارم. تفاوتم با پیرزن این است که نیروی جوانیم صرف یک شغل بیهوده و دست دهم می شود. میان مردان احمق و بیشعوری که همکارانم باشند.
این روزها اینطورم. مثل همه روزهای بیهوده زندگی ام…
یه پیشنهاد واسه مشاوره. خانم هاجر یادگاری. تو کلینیکه حکمت ه. آدرس: خ ولیعصر-نرسیده به سه راه توانیر-نبش کوچه مریم-پ۲۲۸۳- طبقه اول
تلفن:۸۸۶۷۱۴۸۹
خیلی خانوم معقول و مشاوره دهنده خوبیه…