روزها…

چطور می شود که کسی بین خیلی ها محبوب است، خیلی ها به او می گویند با بقیه فرق دارد، خیلی ها فکر می کنند او در زندگی اش موفق است بخاطر کارش، دانسته هایش، طرز تفکرش، چه می دانم؟ قد و بالایش… اما او بدترین انتخاب ها را می کند؟ با وجود همه کسانی که تحسینش می کنند، بخاطر آنچه هست، آرزویش را دارند، اما او یک راست می رود سراغ بدترین گزینه موجود. گزینه ای که هیچوقت تفاوتش را با بقیه نفهمیده، که فقط یک چیز را دیده، که وقتی شخص مورد بحث ما با خودش فکر می کند درباره گزینه انتخابی اش، مشکلات فاحش او را می بیند اما باز انتخابش می کند، باز زندگی اش به فاک می رود، باز عمرش هدر می رود، چرا؟

چرا نمی تواند تلاش کند تا همه چیز را فراموش کند؟ چرا این فنا را پذیرفته بود؟ چرا تمامش نکرد؟

هوای اتاقم و هوای زندگی ام خفه است. کمی هوای تازه…

Posted on جمعه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۹ at ۶:۴۵ ب.ظ. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

Leave a Reply