There is always something
اینکه بیایم هر از چندی اینجا را باز کنم و چیزی بنویسم و گره های درونی ام را برای لحظه ای با نوشتن باز کنم، چیزی را حل نمی کند. در واقع نمی دانم چه چیزی گره های من را حل خواهد کرد؟ اتمام حیات؟ راستش راه دیگری ندارم، امروز خیلی اتفاقی یادم افتاد خیلی وقت است به سایتی که آهنگ های آن یکی وبلاگ رویش آپلود شده لاگین نکرده ام و بعد از یکماه فایلهایم پاک می شوند، حالا سایت را بازکرده و هرگز ِ نبوده که در عمرم روی هیچ تبلیغی بالای هیچ سایتی کلیک نکرده ام، برداشته ام روی عکس عجیب یک زن سیاهپوست بالای سایت کلیک کرده ام که در بنرش چیزی درباره لوپوس که نمی دانم چی است، نوشته و اینطوری عصر جمعه مزخرفی را برای خودم رقم زدم. همینطور پشت سر هم درباره بیماری لوپوس خوانده ام و به ذهنم رسیده است که احتمال دارد دچار این بیماری باشم. نمی دانم چرا؟ ولی من دیگر آن آدم قبل نیستم. بی حوصله ام و همه چیز را رها کرده ام. روزها بطرز بیهوده ای با شدت تمام کار می کنم و از رییس ترک زبان نفهم ام حرف می خورم. عق ام می گیرد از قیافه ی تخمی بی رنگ و رویش و آن غبغب زشت و صدای آزاردهنده اش.
همیشه یک چیزی هست، فکر کردم اگر مدل شغلی ام تغییر کند اوضاعم بهتر می شود، در واقع شد ولی فقط به مدت دو یا سه روز و بعد فهمیدم نظام اداری ایران بسیار کثیف تر از آن هست که من در ۶ سال عمر کاری ام دریافته بودم. من مطمئنم که دچار یک مشکل هستم، آزمایش هم دادم ولی کسی نفهمید من چه ام است؟ چرا همیشه خسته و کسل ام؟ چرا افسرده ام؟ چرا زود می برم از همه چیز؟ امشب که درباره لوپوس می خواندم، فهمیدم علایمی شبیه به آن را دارم. نمی دانم ایراد کار از کجاست؟ الان هم بغض بی دلیلی خرخره ام را چسبیده؟
من با اینکه از پزشکی و علوم تجربی همیشه گریزان بوده ام، اما این یکسال اخیر افکارم همیشه درگیر عدم سلامت بدنم بوده و بخاطر همین مقاله های بسیار بسیار زیادی درباره انواع بیماری ها خوانده ام. طوری شده که دچار وسواس ذهنی می شوم و بعد از خواندن هر متنی ساعتها کلافه و افسرده ام. خلاقیت و نوآوری در من کاملاً مرده. مدتهاست هیچ کار جدید یا طرح قابل توجهی نداشته ام. می ترسم برای خودم… می ترسم…
یه دوستی داشتم که پزشی میخوند! بعد یادمه که چند سال پیش که ترم اول و دوم بود، همش میومد گیر میداد که تو فلان مریضی رو داری و من فلان یکی رو!
منظورم اینه که خیلیها با خوندن علائم بیماریها فکر می کنن خودشون اون مریضی رو دارن! خیلیها هم با فکر کردن به چیزای منفی همه اونا رو به خودشون تحمیل می کنن!
بگذریم…
من اگه رفیق نزدیک و صمیمیت بودم یکی محکم میزدم تو سرت! میگفتم زود این وبلاگ رو پاک کن! بجاش بچسب به مونولوگ!!! بی خیال شغلت شو! یا حدالقل خودت رو موظف به فعالیتهایی کن که دوست داری!
بعد دوباره محکمتر میزدم تو سرت!!! حیف که دوست صمیمیت نیستم!