- ادای احترام می کنم به دارن آرونوفسکی بخاطر ارزش گذاشتن به اخلاق و انسانیت و آرزوها و رویاهای آدمی،بعد از قوی سیاه، امروز مرثیه ای برای یک رویا را دیدم. گریستم، در آن سکانس که دوستان سارا گلدفراب در آسایشگاه روانی به دیدنش می آیند و  می گریند. گریستم چون قلبم می سوخت و حس کردم منهم باید برای رویاهایم مرثیه ای بخوانم. رویاهایی که کشته شدند بخاطر مذهب و تعصب. که کشته‌شان؟ همان که مرا زایید اما وقتی مرا می زایید به رویاهایم فکر نمی کرد!

- دوست (همکاری) داشتم که مدام به من می گفت از آنچه رنج‌ت می دهد دوری کن. میخواهم آنها را که رنجم می دهند تا جای ممکن کنار بگذارم! بعضی ها را هم نمی توانم.

- یک نتیجه گرفتم و آن اینکه چیزی به نام رفیق دیگر در دنیای من وجود ندارد. :)

همین. فعلاً

 

Posted on سه شنبه, فروردین ۱۶م, ۱۳۹۰ at ۱۲:۰۹ ق.ظ. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed. You can leave a response, or trackback from your own site.

Leave a Reply