Tame me
میگوید: آدم فقط از چیزی که اهلی کند میتواند سردرآرد. انسانها دیگر برای سردرآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همینجور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدمها مانده اند بیدوست. تو اگر دوست میخواهی خوب منو اهلی کن.
میگویم: دیگر برای کسی مهم نیست چه میکنی؟ چه گوش میدهی؟ چه میبینی؟ از چه غذایی خوشت میآید؟ به تو پیام میفرستند که: “داری چهکار میکنی عسیسم؟” اما منظورشان این نیست که واقعاً داری چه میکنی؟ منظور این هست که سر حرف را باز کنند تا خواستهی خودشان را مطرح کنند. اگر بحث روابط دوستدختر و دوستپسر باشد که دیگر اصلاً مهم نیست که علایقت چیست؟ فقط مهم اینه که واسش وقت بذاری و خواسته هایش را برطرف کنی. اگر قرار باشد چیزی از علایق تو پرسیده شود این میشود که عسیسم کدام پازیشن را دوست داری؟! این سر و ته تمام فعالیتها و تواناییها و مهارتهای توست از نظر یک دوست!
اگر بحث دوستیهای عادی باشد با تو دوست نمیشوند مگر اینکه فایدهای برایشان داشته باشی، بتوانی کارشان را در فلان اداره راه بندازی، کامپیوترشان را درست کنی، پول قرض بدهی و یا اعصاب شنیدن گلایههایشان در مورد شوهر، بچه، مادر شوهر و بقیه را داشته باشی.
اینطور شده دوستی ما. شانه ای نیست که بشود سرت را رویش بگذاری و آرامشت بدهد. کسی که بشود با او در یک کافه نشست و چیزی نوشید و از ناگفتنیهای دنیا گفت. بشود با او خندید، دستش را گرفت و در خیابان راه رفت و درباره عمق ناب یک ترانه زیبای مشترک حرف زد.
سئوال من این است: آیا آدمها دلشان محبت نمیخواهد؟ آیا فقط رختخواب مهم است؟ آیا آدمها میترسند کسی دلنگرانشان باشد؟ میهراسند کسی به فکر خستگیهایشان، دردهایشان و دغدغههایشان باشد؟ آیا پذیرفتن محبت کسی بیتوقع محبت ازشان، خرج دارد؟ آیا عشق انقدر پیچیده است؟
میدانم خستهام از دویدن، تلاش کردن و رنج بردن برای کشف دنیای کسی که دوستش میدارم اما او دروازههای درونش را بهروی من بسته است. خستهام از دنبال دوست گشتن…
اما زندگی لطفی ندارد بی مهر دوست…