Tame me

مرداد ۵م, ۱۳۹۰ Posted in درون | No Comments »

می‌گوید: آدم فقط از چیزی که اهلی کند می‌تواند سردرآرد. انسان‌ها دیگر برای سردرآوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین‌جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند، آدم‌ها مانده اند بی‌دوست. تو اگر دوست می‌خواهی خوب من‌و اهلی کن.

می‌گویم: دیگر برای کسی مهم نیست چه می‌کنی؟ چه گوش می‌دهی؟ چه می‌بینی؟ از چه غذایی خوشت می‌آید؟ به تو پیام می‌فرستند که: “داری چه‌کار می‌کنی عسیسم؟” اما منظورشان این نیست که واقعاً داری چه می‌کنی؟ منظور این هست که سر حرف را باز کنند تا خواسته‌ی خودشان را مطرح کنند. اگر بحث روابط دوست‌دختر و دوست‌پسر باشد که دیگر اصلاً مهم نیست که علایقت چیست؟ فقط مهم این‌ه که واسش وقت بذاری و خواسته هایش را برطرف کنی. اگر قرار باشد چیزی از علایق تو پرسیده شود این می‌شود که عسیسم کدام پازیشن را دوست داری؟! این سر و ته تمام فعالیتها و تواناییها و مهارتهای توست از نظر یک دوست!

اگر بحث دوستی‌های عادی باشد با تو دوست نمی‌شوند مگر اینکه فایده‌ای برایشان داشته باشی، بتوانی کارشان را در فلان اداره راه بندازی، کامپیوترشان را درست کنی، پول قرض بدهی و یا اعصاب شنیدن گلایه‌هایشان در مورد شوهر، بچه، مادر شوهر و بقیه را داشته باشی.

اینطور شده دوستی ما. شانه ای نیست که بشود سرت را رویش بگذاری و آرامشت بدهد. کسی که بشود با او در یک کافه نشست و چیزی نوشید و از ناگفتنی‌های دنیا گفت. بشود با او خندید، دستش را گرفت و در خیابان راه رفت و درباره عمق ناب یک ترانه زیبای مشترک حرف زد.

سئوال من این است: آیا آدم‌ها دلشان محبت نمی‌خواهد؟ آیا فقط رختخواب مهم است؟ آیا آدم‌ها می‌ترسند کسی دل‌نگرانشان باشد؟ می‌هراسند کسی به فکر خستگی‌هایشان، دردهایشان و دغدغه‌هایشان باشد؟ آیا پذیرفتن محبت کسی بی‌توقع محبت ازشان، خرج دارد؟ آیا عشق انقدر پیچیده است؟

می‌دانم خسته‌ام از دویدن، تلاش کردن و رنج بردن برای کشف دنیای کسی که دوستش می‌دارم اما او دروازه‌های درونش را به‌روی من بسته است. خسته‌ام از دنبال دوست گشتن…

اما زندگی لطفی ندارد بی مهر دوست…

These days

تیر ۱۹م, ۱۳۹۰ Posted in درون | No Comments »

Days are passing, I’ve lost a lot of things including weight, love, feelings, keys, some money and so on. I’ve met new people, some of them were interesting and funny, some boring, some didn’t know what they wanted? some were strange and my life is going on, still.

I feel I’ve become stronger, happier, stone hearted, some times indifference. There are some improvements too, I am getting in shape, recently I’ve taken up kung fu and it’s really fun, you don’t know how much exciting is that! When you learn to kick or punch people, it gives you a positive feeling. :D

I am selfish, I can’t make a relationship, if I make it, I can’t keep it, I’ve learnt to destroy everything very good! The problems are still the same, my conservative mum and her idea about me and whatever I do, that I am a  wicked person and the way she restricts my life.

Well, I’ve used to tell people that my life is amazing, there are some bright sides in my life for sure, but believe me there are things that I can’t change them now and I am afraid when I change them it is too late…

When I start to write here, I feel empty, blank! What’s the magic?!?