قوم شناسی

تیر ۱۳م, ۱۳۸۹ Posted in ایران | ۱ Comment »

من آدم متعصبی نیستم، زمانی من هم اعتقادات و نظراتی داشتم که وقتی دیگران از آن انتقاد کنند، مقابلشان جبهه گیری کنم اما در حال حاضر چیزی نیست که جنبه انتقاد پذیری آن را نداشته باشم. اما یکی از چیزهایی که هیچوقت در موردش سخت گیری نداشته ام، مسئله قومیت یا نژاد خودم بوده. اگر دیگران درباره آن لطیفه بگویند یا از قومی که به آن تعلق دارم، انتقاد کنند در نهایت سکوت می کنم و یا حتی می خندم. این را بگویم که من فارس هستم، پدر و مادرم متعلق به منطقه ای کویری-کوهستانی در استان اصفهان اند و البته ربطی به خود اصفهانی ها نداریم. در هر حال اینها را گفتم که بگویم چه عذابی از دست یک قوم همه جای ایران‌گیر، می کشیم این روزها. قومی که من نمی دانم آیا می توان آنها را ایرانی اصیل نامید در حالیکه ضدیت خاصی با فارس‌ها دارند یا نه؟ اکثر همسایه های ما ت هستند، ۸۵ درصد همکاران من ت هستند.(باور کنید من در تهران زندگی می کنم). حالا می خواهم از تجربه زندگی با این قوم بگویم:

از محل کارم و از میز بغل دستی ام شروع می کنم. نامبرده یک مرد جوان است که به وضوح لهجه ت دارد. بسیار خاله زنک و دو رو ست. از اینکه در زندگی دیگران نکته منفی بیابد و شکست شان را پیش بینی کند لذت می برد. حسود است. سوتی زیاد می دهد. ادعای بسیار زیادی دارد و یک غرور خرکی و غیرقابل فهم نیز دارد.

میز آن طرفی ام فارس است. بچه ساکتی ست. کاری که ازش بخواهی را انجام می دهد، بی سر و صدا و ادعا. نکته خاصی ندارد. (واقعاً ندارد.)

میز آن طرف تر یک مرد نیمه جوان ت هست. خاله زنک ، چاخان و به طرز غیرقابل وصفی دو رو ست. سوتی زیاد می دهد. ادعایش می شود. نون به نرخ روز قابلی ست.

میز بغلی یک مرد مسن ت است. زیر آب زن قهار، دو رو، قالتاق و چاخان و نازک نارنجی است. اهل بخوربخور اداری ست و سعی می کند همه را به کیش خود پنداشته و این را در مغز دیگران نیز فرو کند.سوتی هایش مشهور عام و خاص است و به ثبت رسیده  است.

نفر بعدی مرد نیمه جوان ت ست وقتی عصبی می شود غیرقابل تحمل است و گناه خودش را به گردن بقیه می اندازد. در باقی موارد به خاطر پست اداری اش سعی می کند کلاسش را حفظ کند و خرابکاری نکند.

نفر بعدی فارس است. بسیار ساده دل و بی شیله پیله است. بار کار بقیه را به دوش می کشد. کمی هم بی دست و پاست.

نفر بعدی ت هست. تنها موجود مهم کره زمین خودش است. هیچ مسئولیتی را نمی پذیرد. بی ادب و خسیس و مغرور است.

نفر بعدی یک مرد نیمه جوان ت هست. بسیار اوا خواهر و در عین حال خانم باز است. از زیر کار در می رود. وقتی رگ ت اش بالا بزند بسیار اعصاب خورد کن است و غرور بی خود و بی دلیلی داردو بطور کلی آدم غیرموجهی ست.

نفر بعدی یک جوان ت هست. مشخصه بارزش غرور بیش از حد است. با همه شوخی ناجور می کند و هیچ شوخی نمی پذیرد. بسیار ادعا دارد. خاله زنک قابلی ست. اوا خواهر است.

نفر بعدی لر هست. بسیار ساده لوح و دادار دودور کن است. همین.

نفر بعدی فارس است. ساکت است و البته ساده و زن ذلیل و بی آزار.

نفر بعدی فارس است. ساکت و ساده است. بی ادعاست. هر کاری که ازش بخواهند بی صدا انجام می دهد. مهربان هم هست.

نفر بعدی فارس و شمالی است. یکی از بهترین و با صداقت ترین آدم هایی ست که دیده ام. همین و بس. فاقد هر گونه نکته منفی (جدی).

حالا می رسم به همسایه ها که فقط دو تایشان را بگویم کافی هستند. همسایه های پشتی شماره یک و شماره دو.

همسایه شماره یک که ت اصیل است: بچه هایش همیشه در حیاط ولو هستند و مدام عر می زنند و بسیار بی ملاحظه اند. بلند بلند حرف می زنند و فوق العاده بی کلاسند. هر شب به روش جدیدی برای بقیه ایجاد مزاحمت می کنند.

همسایه شماره دو که ت هست فوق العاده بی ادب، فحاش، پر رو و بی ملاحظه است. در هر ساعت از شبانه روز یکیشان بیدار است و به دیگری فحاشی می کند و …

- در این نوشته قصد توهین به کسی را نداشتم البته چنین انسان (نما)هایی شایسته توهین هم هستند. فقط می خواستم بگویم تا نباشد چیزی حتی چیزکی حتی چیزچیزکی، آنوقت مردم نگویند چیزها. پس این تعصب بی خود و خانه خراب کن را کنار بگذارید. به جایش کمی به صفات انسانی تان بیفزایید.

سرزمین خوشه ها

بهمن ۷م, ۱۳۸۸ Posted in ایران | No Comments »

مرحله اول آشنایی:

پسر: معیار شما برای ازدواج چیه؟

دختر: طرفم تحصیلکرده باشه، خونواده دار باشه، خوشه هامون به هم بخوره.

مرحله دوم خواستگاری:

پدر دختر: خوب آقا پسرتون خوشه چندی ان؟

پدر پسر: غلام شما، خوشه ۲ یین!

مرحله سوم کارت دعوت عروسی:

با تاییدات خداوند متعال، دو غنچه نوشکفته،

خوشه و خوشه چین عزیزمان،

مریم و علی،

خوشه های قلبشان را به هم پیوند می زنند، با حضور خود در جشن شادیشان…

مرحله چهارم بچه دار شدن:

میلاد اولین فرزندتان، حبه، مبارک!

….

از مملکتی که داریم

دی ۳م, ۱۳۸۸ Posted in ایران | ۱ Comment »

دی ماه شروع شد، ماه من، ماه زمستان، انکار نمی کنم که نسبت به این ماه علاقه خاصی دارم، هنوز متولد شدن و آغاز شدن زندگی برام معنی داره. محرم هم هست، صدای نوحه و سنج و طبل و دسته ها و تا نصفه شب از سر و صدا نخوابیدن و خیابونای شلوغ و مینی تکیه ها که پاتوق جوونای محله برای جابجایی کراک و شیشه و غیره. چیزهای دیگه هم هست مثل گریه وعزای امام حسین(ع). یادم هست چند سال قبل خیلی عبدالرضا هلالی رو دوست داشتم، محرم از سرکار که میومدم، تندی وضو می گرفتم و یه آژانس خبر می کردیم و مامان با اون حالش دنبالم میومد که بریم دو تایی خ وحدت اسلامی مجلس هلالی، انصافاً خیلی خوب بود. خیلی دوست داشتم و خاطره اون مجالس چه وقت ولادت ها و چه وقت عزاداریها، از یادم نمی ره، حتی اگر هلالی اون کسی که تو ذهن من بود، نباشه و… می دونی دیگه!

این هفته، به غیر از دیشب، هفته بدی بود، شب ها تا دیر وقت و عصر تا آخر آخر وقت سرکار می موندم و کار می کردم. واقعاً به مرز بریدن رسیده بودم و کارهایی کردم که از سر درموندگی و رفتارهای خیلی عجیب غریبی ازم سر زد. بیشتر از خستگی جسمی، احساس می کردم روانم به هم ریخته، مثل یه آدم بیمار با خودم حرف می زدم بی اینکه اختیار جلوگیری ازش رو داشته باشم.  تصمیم گیری های غلط و منافع آقایون که بخاطرش تو این ۴ سال و اندی سیستم اقتصادی رو کاملاً بیمار کردن، منجر به این پرکاری های بی حد و حصر ما شد و آخرش بار سنگین بروی دوش کارمند بیچاره س در حالیکه ما باید آمار گنده کاری های آقایون رو دربیاریم و اونا با خیال راحت از اینکه “این نیز بگذرد” در منازلشون از طریق موبایل فقط دستور صادر می کنن. بلد نیستم از کار خوب بنویسم چون همیشه از درونم نوشتم. ولی امیدوارم این ابرهای سیاه و کثیف یه روز از سر ما کنار برن.

- از مملکتی که داریم!

من سالهاست هر روز ساعت ۶ صبح از خواب بیدار می شم، با استرس شدیدی آماده می شم و سر کار می رم، کارم رسماً و با جدیت از ساعت ۷ صبح شروع می شه تا بعد ازظهر بی معطلی کار می کنم. مرخصی زیادی ندارم، حقوقم خیلی کم ه. دارم تو یک سیستم اقتصادی حساس کار می کنم. فشار روی من زیاده. ساعت مفید کاری من خیلی بیشتر از اونی ه که واقعا ساعت نشون می ده. هیچ نکته مثبتی در کار من نیست الا اینکه در مقاطع زیادی به سیستم تولید و صنعت کلان ایران کمک میشه و اگر بانک نباشه مطمئناً خیلی از تولیدکننده ها زمین می خورن. من از خیلی چیزها خبر دارم، خیلی زحمت می کشم و ادعای این زحمت کشیدن رو هم دارم.  بخاطر همین کار پرمشغله و خسته کننده از دانشگاه و درس بازموندم و نصفه کاره ولش کردم. من اگر بشینم و شبانه روز به مملکت فحش بدم و غر بزنم حق دارم، بله من حق دارم به عنوان کسی که کار واقعی و نمایان می کنه و پاداشش رو نمی گیره.

اما خیلی از جوون های دیگه چی؟ این هایی که من می بینم و گاهی حتی می شناسم، نه حق ندارن، حق ندارن مدام غر بزنن که مملکته داریم فلان و بیسار؟ کسی که ۹ و ۱۰ صبح از خواب بیدار می شه و تنها کار مفیدش (بله تنها کار مفید) سر زدن به شبکه های اجتماعی و توییت کردن ه، گاهی به سهم خودش خبرها رو مثل هزاران هزار شخص دیگه به اشتراک می ذاره و قرارهای اجتماعی می ذاره و کافه نشین حرفه ایه، پول تو جیبی پدر جان در جیبش ه، تنها کاریم که کرده ثبت نام تو علمی کاربردی و پیام نور بوده، نه اون حق نداره غر بزنه، اون عضو اجتماع نیست ، کسی عضو اجتماع ه که زحمت می کشه.

چرا نیست؟ خیلی از ما تا نام کار دولتی رو می شنویم به یاد استخدام رسمی، حقوق کم، سر کار حاضر شدن به موقع، صبح زود بیدار شدن و … می افتیم و به سرعت فکرش رو از سر بیرون می کنیم. جدا از استخدام که موقعیت کم یاب (اما حتی بدون پارتی هم اگر جربزه داشتی باشی، قابل دسترسه)، پس چه کسی باید این مملکت مورد نظر شما رو اداره کنه؟ تو که جوون هستی مدام از سیستم دولتی بیزاری و متنفری (حتی خودم هم هستم اما به جون خریدمش) آیا نفرت و دوری تو کاری رو حل می کنه؟ یا نه، جای تو و حق تو رو کسی می گیره که بخاطر گزینش یک من ریش داره و موقع راهپیمایی یه چفیه به دوششه یا اگر زن باشه بخاطر کار چادر سر می کنه و سر کاربجای کار کردن مخ مردهای همکارش رو می زنه و مملکت به همین مزخرفی خواهد موند. چون تو که ادعای فرهیختگی ت می شه از پیوستن به این مجموعه و اندک تلاشی برای بهبودش بیزاری.

به یاد داشته باشیم این حرکت ها و  جنبش ها تا زمانی که من و شما خودمون رو از سیستم جدا می دونیم و این جایگاه ها رو برای جوون های عرزشی بی مقدار خالی می کنیم، با ۴ تا راهپیمایی و شعار نویسی به جای نخواهد رسید. تا وقتی از درون به این این بدنه فولادین ضربه نزنیم، از هم نمی پاشه!

والسلام.

بولتی

آبان ۴م, ۱۳۸۸ Posted in ایران, درون, کتاب | No Comments »

امروز بعد از دو سال جلد آخر و چهارم کتاب “خانواده تیبو” ی ۲۳۰۰ صفحه ای به پایان رسید. بعد از تموم شدن کتاب هیچ حس خوبی نداشتم، حسم رو اینطور می تونم تشریح کنم: احساس بیماری، پیری، زوال و مرگ دردناک و پوچی و حسرت در لحظه های آخر زندگی. شاید اگر کسی پیدا بشه که کتاب رو خونده باشه تا آخر، بفهمه چرا این حس بدرنگ برام موند. فکر کنم باید این مجموعه نفیس ۴ جلدی رو که با کلی ذوق و شوق تو نمایشگاه خریدم، جایی بذارم که نبینمش. مقداری هم از خوندن زده شدم. این مدت حجمم کتابایی که خوندم خیلی خیلی زیاد بوده و فکر کنم چشمم ضعیف تر بشه!

نشستن برام مشکله اما با هر بدبختی بود طرحی که مدتها بود در ذهن داشتم رو اجرا کردم، اینجا رو ببینید. اسمش اینه “هی راه می روم در تاریکی”. این نام یک کتاب کم ضخامت شعر بود و جلد آبی که وقتی بچه بودم برادرم خریده بود. شعرهاش خیلی عجیب بودن و چیز زیادی غیر از فضای وهم انگیز شعرها تو ذهنم نیست. طرح خیلی قوی نیست و من خودم ضعفهاش رو می دونم.

یک مشکل دیگه این روزها، سرعت ایترنته، هر ماه اینهمه پول شارژ به حساب ما نوشته می شه، ولی از وقتی این ماجرای خرید مخابرات علنی شده، سرعت انقدر شرم آوره که نگو. امیدوارم این پولی که از ما می دزدن و در قبالش خدمات ناقص و شرم آور ارائه میدن، توی گلوی بچه هاشون گیر کنه.

روزهای خوب و پر امیدی رو نمی گذرونم، اکثراً احساس بی حاصلی و بی فایده بودن در تمام دوران عمرم رو دارم. درس که درست حسابی نخوندم و البته اون درسی که من خوندم، همون هم بهای زیادی بود براش. کار هم که اونطور، الانم در شرایطی گیر کردم که نمی تونم ول کنم و برم، چون تمام آینده ام تحت تاثیر یک لحظه غفلت و … شده. فقط یک لحظه. شاید اگر جای دیگه ای غیر از اینجا بودم، اون یک لحظه اهمیتی نداشت.

هیچ… هیچ

سی مهر

مهر ۳۰م, ۱۳۸۸ Posted in ایران, کتاب | No Comments »

یکی از مشکلات وبلاگ نویسی انتخاب عنوان هست و همانطور که می بینید من همیشه دچار این مشکل هستم. خوب، فکر میکنم حدود ۱۰ روز به پایان دوره استعلاجی ام مونده و هنوز بخیه های شلخته دکتر در کمرم موجوده و موقع خواب اذیتم می کنه. در این دوران واقعاً از نظر فرهنگی خیلی پربار بودم و فکر کنید در عرض کمتر از دو هفته ۴ رمان خیلی بلند رو تموم کردم و یک رمان هم دارم می خونم، یعنی خیلی سخته خوندنش چون به حالت پی دی اف بی کیفیت هست و خوندنش سر درد می آره.

کتابهایی که خوندم: عقاید یک دلقک (هاینریش بل)، خداحافظ گاری کوپر (رومن گاری)، خانوم (مسعود بهنود)، بامداد خمار (فتانه حاج سیدجوادی) که همگی بصورت کتاب معمولی بود و کتابی که دانلود کردم بخونم آناکارنینا (لئو تولستوی) هست. در مورد دو کتاب اول که در پست قبلی گفتم، کتاب خانوم خوب بود گرچه تلخ بود و حتی شباهت هایی با بامداد خمار داشت البته خیلی کم و من هنوز نمی دونم چرا نشستم روزی میانگین ۲۵۰ صفحه کامل خوندم تا این کتابها تموم شد، خوب درسته کتابهای گیرایی بود، ولی انگار این مدل کتابها تو خون من نمی ره. آناکارنینا اسکن شده یک نسخه قدیمی سال ۱۳۶۳ هست که کیفیت بدی داره و با ماشین تایپ انگار حروفچینی شده. حوصله خوندنش رو ندارم چون روی مونیتور سخته خوندنش. فعلا ۱۳۰ صفحه خوندم.

الان شنیدم اخبار می گفت موزه بریتانیا از اینکه در ارسال منشور باستانی کوروش کبیر تاخیر داشته عذرخواهی کرده، گویا ایران می خواسته نمایشش بده. موزه بریتانیا گفته بخاطر شرایط سیاسی بعد از انتخابات از ارسال خودداری کرده و گذاشته برای یک وقت دیگه. خودتون تصور کنید منشور کوروش کبیر رو در یک محفظه شیشه ای در تهران در حالیکه چند ریشوی گنده بک با یقه های آخوندکی در اطرافش ایستادن و لابد یک عمامه به سر آنور ایستاده و دارن داد سخن از قدمت تاریخ می دن و عمامه به سره در میان سخنانش به صورت ضمنی اشاره می کنه که البته پادشاهان کشکن و تاریخ ایران مربوط به بعد از اسلام هست. فکرش رو بکنید تا چندشتون بشه.

راستش ماجراهای بعد از انتخابات در دل خیلی ها از جمله من فروکش کرد و جایش رو به یک نفرت پخته و درست حسابی و آروم داد. الان فکر می کنم که مثلا شخص ایکس که ما انتخاب کرده بودیم رییس جمهور می شد و دیانتش هم مثل سیاستش بود. خودش هم از اول اتمام حجت کرده بود، چی عوض می شد؟ آیا این چیزی بود شخص من می خواست؟ آیا از عقب موندگی نجات پیدا می کردیم؟ آیا این تحجر و تعصب خشک که نه ربطی به دولت داره نه کس دیگه، از ذهن پدرمادرها، مردم تو کوچه خیابون بیرون می رفت؟ نه. من فکر می کنم اشتباه بزرگ ما ایرانی بودنه، گرفتار جبر جغرافیایی بودنه… گرچه هنوز برای میرحسین احترام و ارزش و حتی محبت قایلم ولی فکر کنم خانه از پایبست ویران باشه، نه؟

الان پای لپ تاپ زانو زدم و دارم می نویسم، واقعا از این وضعیت خسته شدم که نمی تونم بشینم. پووووف من رفتم بقیه حرفام هم یادم رفت. فظ

یادداشت

تیر ۱م, ۱۳۸۸ Posted in ایران | ۱ Comment »

مجله تایم در صفحه اولش یک نظرخواهی گذاشته است مثل همیشه، نوشته آیا اوباما باید موضع قوی تری درباره انتخابات ایران اتخاذ کند؟

فکر می کنید جواب مردم چه باشد خوب است؟

تا به امروز ۲۲ ژوئن ۲۰۰۹ و این ساعت ۱۰ شب، حدود ۴۴۵۰ نفر نظر داده اند که در حال زیاد شدن است، جواب این است:

۲۳ درصد : بله

۷۷ درصد: خیر

خوب؟…

رونوشت به کسایی که فکر میکنن آمریکا باید نجات دهنده این بحران باشه، البته اشتباه نشه، موضع من مشخص است برای دوستام، اینجا دیگه تکرارش نمیکنم، فقط اگر کسی نمیدونه برگرده به پست قبلی…