حکم عاشقانه…

خرداد ۲۹م, ۱۳۸۸ Posted in ترانه | ۱ Comment »

از لاله زار که می گذرم، زخمی تر از ترانه ام

تشنه ی محکومیت یه حکم عاشقانه ام

از لاله زار که می گذرم، حسرت گوله با منه

وقتی که دست تو میخواد، تیر خلاصُ بزنه

رفاقت خشم تو با ماشه ی منتظر میگه

دستای بی صدای ما، نمی رسن به همدیگه

فاصله بین ما، همین گلوله بود و بس

منُ بزن که خسته ام، از زنده بودن تو قفس

لاله زار کاش می تونستیم، تا ابد با تو بمونیم

تو بهارستان دوباره، شعر بیداری بخونیم

نارفیقانه ورق خورد، دفتر گذشته ما

قد کشیدیم توی بن بست، با هم اما، تک و تنها

از لاله زار که می گذرم، می رسه سال ِ ما شدن

سال نفس تنگی عشق، سال زمین خوردن من

از لاله زار که می گذرم، زخمای کهنه وا میشن

دوباره کوچه ها پر از مردم همصدا می شن

دوباره بوی نفت و خون، دوباره تابستون داغ

میتینگای تک نفر، دوباره سایه ی چماق

وقتی همه ی بادبادکا، بنده ی حزب باد شدن

عربده های مرده باد، یک شبه زنده باد شدن

ما توی پستوی عطش، فیلم رهایی می دیدیم

توی تئاتر زندگی، گریه مونو می دزدیدیم…

لاله زار کاش می تونستیم، تا ابد با تو بمونیم

تو بهارستان دوباره، شعر بیداری بخونیم

نارفیقانه ورق خورد، دفتر گذشته ما

قد کشیدیم توی بن بست، با هم اما، تک و تنها

ترانه ی فیلم حکم، با صدای رضا یزدانی