آخرین روزها

اسفند ۲۸م, ۱۳۸۸ Posted in درون, فیلم | No Comments »

دستم به نوشتن نمی رود، فکر می کنم هیچ چیزی ضرورت ابراز کردن ندارد، راستش حرف خاصی هم نیست، روزها خوب اند و بد اند و این تنها احساس من هست که آن ها را خوب یا بد می کند.

- این چند وقت فیلم های زیادی دیدم. فیلم هایی که همه تقریباً عالی بودند، بالاخره یک روز رسید که احساس لبریز بودن کردم و تماشای فیلم ها را متوقف کردم. گذاشتم تا فیلم ها ته نشین بشوندو امروز حس کردم یکی از آنها را باید دوباره ببینم. “زندگی دوگانه ورونیکا” محصول ۱۹۹۱ اثر کریستوف کیشلوفسکی. فیلمی که دیده اید و سرتاسرش فقط احساس هست و حتی به نظر من احساس ناب. من احساس ناب را حس شخص به خودش می نامم، حس شخص به شخصی دیگر در قالب عشق ناب نیست مگر در موارد بسیار ایده آل و افسانه ای. اما ورونیک و ورونیکا در من حس دوست داشتن خود، نگرانی برای خود و نظر به دنیای بسیار پیچیده درون هر شخص را زنده میکند. اینکه در دنیا برای هر کس، موجودی زیباتر و خواستنی تر از خود انسان نیست. هر چند این واقعیت را همیشه زیر پا له می کنیم، هر چند قلب ما همواره به دنبال دیگری ست. آنطور که می گویند follow your own heart not others.  برای این بود که ورونیکا را دوباره دیدم. آن فضای سبز و زردگونه که هر صحنه اش مثل یک عکس زیبا بود، کادر و نماهای بی نظیرش من را به یاد فیلمی انداخت که بعدها ساخته شده بود: زندگی آملی پولن.

- این دو هفته آخر یکی از بدترین دوران کاری من بود، صبح ساعت ۶ بیدار می شدم، سعی می کردم لبخند بزنم، حس خوبی داشته باشم و می رسیدم سرکار و همانطور که صبحانه می خوردم و از جایم بلند نمی شدم یکسره کار می کردم و شب می شد، ساعت ۷ می شد و من بیرون می آمدم و سعی می کردم با انرژی مثبت برسم به خانه و شب یک لیوان شیر و سپس خواب و فردا صبح دوباره همین سیکل فرسایشی. بالاخره ۲۷ اسفند رسید و ساعت ۸ شب شد و من محل کارم را برای آخرین بار در سال ۸۸ ترک کردم و رسیدم خانه و فردا صبح اگر خدا بخواهد عازم سفر هستم.

- فردا من ام و یک کوله پشتی بزرگ و دوربین و سه پایه و آهنگ هایی که دوست دارم و دیگر هیچ، گوشی تلفنی نیست که نگران زنگ زدن یا نزدنش باشم. ایمیلهایی که باید می آمدند و نیامدند، آدمهایی که باید می خواستند ولی نخواستند و آدم هایی می خواستند و نمی خواستم بخواهند. جایی می روم که انسانی نیست و می توانم روی تپه ها از لای شاخه های بلند و برگ های آویزان سوزنی غروب را تماشا کنم و صدای گرگ ها را بشنوم و رودخانه را تماشا کنم که کم آب شده این روزها. ولی هنوز جریان دارد.

- موسیقی، بله از این نظر هم دوران خوبی بود، می توانم بگویم یک جورهایی نجاتم داد از دام احساسی که ممکن بود در آن بیفتم، از فضای کاری سنگینی که می توانست افسرده ام کند، از خستگی های بیش از اندازه و خیلی چیزهای دیگر.

- فعلاً همین ها، سال خوبی داشته باشم و داشته باشی و داشته باشند. از خدا برای خودم و خانواده ام و دوستان نازم سلامتی می خواهم و قدمی رو به جلو به سمت آرزوها.

—————-
Now playing: Katie Melua – I Cried for You
via FoxyTunes

وقتی که جوانی…

مهر ۱م, ۱۳۸۸ Posted in فیلم | No Comments »

وقتی که جوونی، هر اتفاقی که میفته، حس میکنی آخر دنیاست. اما اینطور نیست، تازه شروعشه…

- دوباره ۱۷ ساله (۲۰۰۹)

You know…

…when you’re young, everything feels like
the end of the world.

It’s not.

It’s just the beginning.

- 17 Again (2009)

You might have to meet a few more jerks, but one day you’re going to meet a boy, who treats you the way that you deserve to be treated: Like the sun rises and sets with you…

کنعان

اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۸ Posted in فیلم, موسیقی | ۲ Comments »

کنعان رو آبان ماه پارسال در مقطع زمانی دیدم که شبهای خاصی از زندگیم رو رقم زد، جدا از اون، یک عصر بعد از کار تک و تنها وارد سینمای جمهوری فقید آتش زده فعلی شدم و به تماشای کنعان نشستم. (من از قدیم الایام عادت به تنها فیلم دیدن داشتم، چه در خانه چه در سینما). یادم هست که از چهارراه استانبول تا سینما جمهوری رو پیاده اومده بودم و حتی میون راه یک خط ایرانسل هم خریده بودم، عجب جزییاتی یادم مونده! و بعد دم در سینما به زهراهه زنگ زده بودم که بیا تو هم و زهرا هم طبق معمول چون حاضر شدنش طول می کشیده، نیومده بود. خلاصه که وارد سالن سینما شده بودم و نشسته بودم روی یک صندلی و روبرویم یک گروه سازنده تبلیغات تلویزیونی داشت برای بانک اقتصاد نوین تبلیغ می ساخت، حالا تبلیغه هم برای خودش فیلمی بود، یک دختر باید با ماژیک روی شیشه جمله ای با مضمون آینده مطمئن (و این شر و ورهایی که برای بانک ها می سرایند) می نوشت و یک خونه هم می کشید و کارگردانش هم یک پسر جوانی بود و دختره هزار بار روی شیشه جمله نوشت و نقاشی کشید و پاک کرد و غیره. (حالا هی از اصل مطلب دور می شویم ولی این آقا پسر کارگردان برای خودش داستانی هست چون چند روز پیش داشت جلوی شعبه ما برای بانک ما تبلیغ می ساخت و خدا شاهد هست که این بازیگران بیچاره را از صبح تا عصر که من از شعبه زدم بیرون روی پله های شعبه اینور آنور می کرد، بلکم شاید بتواند تبلیغی بسازد!!) خلاصه که فیلم شروع شد و من با خوراکی ام که از یک بطری آب معدنی تشکیل می شد نشستم و فیلم دیدم.

canaan-19-2-87-b4

حالا از مطالب غیرغمگین بالا که بگذریم، کنعان برای من حال و هوای خاصی داشت، کنعان همان رنگ و بویی از زندگی را داشت که همیشه در خیالم دیده بودم و دوستش داشتم. من که سالن پایین نشسته بودم و سینما خلوت و تاریک بود و من هم یک جایی اش نمی دانم کجا، گریه ام گرفته بود، یاد یار افتاده بودم، می گم که شبهای خاصی بود آن شبها…

آن آپارتمان بزرگ و کم اثاثیه و خالی که همیشه دوست داشتم همچین خانه ای داشتم، لباسهای مینا با مهره آویزهایش و انگشترها وشال هاش، نگاه هایش و احساسش و ظرافتش.

نگاه و چهره گرم و سرد مرتضی و عشقش اونجا که می گه دوستت دارم عاشقتم، اون جاده های شمال، اون راحتی و  روانی خاصی که تو فیلم موج می زنه و نماها و زوم های عالی تصویربرداری و شبها و چراغ های رنگی.

و موسیقی اش هم که پر رنگ و احساس و خاطره و عشق …

راستش طبق عادت مرسوم بد این زمانه قبل از نوشتن این مطلب خواستم نظر و نقد دیگران رو بدونم و خیلی چیزهای جالبی دریافت نکردم، اما اون نوشته ها تاثیری در این نوشته دل‌ناک من نداشته، هر فیلم یک چیز شخصی و درونی برای منه و معمولاً نظر دیگران درباره فیلم ها با من یکی نیست.

خلاصه که امروز سی دی های کنعان رو که تازه به بازار اومده و خریدم و باز لحظه های عصرگاهی زیبایی برام تصویر کرد.

الان دارم گوش می دم: نمی دونی – احسان خواجه امیری

دانلود کنید: به سوی تو – مهران زاهدی