In the End…
مرداد ۱۵م, ۱۳۸۹ Posted in درون | ۲ Comments »برای آدمی با شرایط من، همه فرصتهای مهم یک بار پیش می آیند و از دست می روند و دیگر چیزی باقی نمی ماند. یک بار در زندگی عاشق شدم، با تمام آن احساساتی که می شود عشق اش خواند، از لحاظ واقعی بودن، بی منت بودن، بی هیچ انتظار مادی و معنوی، عشقی که دست نیافتنی بود و وقتی دست یافتنی شد که دیگر دیر بود. که دیگر ذهن و جانم عاشقی را فراموش کرده بود. هنوز جوان بودم، هنوز پذیرای قلب دیگران بودم، بی هوس عاشق بودم، خواسته جسمانی نداشتم، این را قسم می خورم، فقط در انتظار یک گوشه چشم محبت آمیز بودم. از خشم بی تفاوتی ها لبریز می شدم و با یک سلام همه زشتی ها و خشم ها از وجودم شسته می شد. انقدر آینه ای بودم.
امروز دیگر واقعاً پیر شده ام، نمی گویم چطور و چگونه، ولی دیگر آن پاکی و معصومیت از دستم رفته است. آرزویم برگشت آن روزهاست. روزهایی که فقط هدیه می کردم بی انتظار، بی توقع. روزهایی که می شد سوخت و خاکستر شد برای کسی. روزهایی که خاکستر شدم و فکر کن جسم و روحی که دوباره به زحمت از درون خاکستر بلند شود و دوباره ساخته شود، دیگر کامل نخواهد بود، دیگر سیاهی هایش زیاد شده. مثل یک تکه چوب نیم سوخته.
یک بار و فقط یک بار در تمام زندگی فرصت این را داشتم که دنبال آموختن چیزی بروم که همه آرزوهایم و استعدادم در آن خلاصه می شد، به محض آغاز آن فرصت کوتاه، یک سد وسوسه انگیز جلوی پایم سبز شد، یک سد، یک جاده که ندیده بودمش. به جای اینکه قدر فرصتم را بدانم، پا به درون جاده جدید گذاشتم. جاده ای که انتها دارد و الان مدتهاست منتظر انتهایش هستم ولی به آخرش نمی رسم. در این جاده هنوز راه هایی برای نجاتم بود، اما حاضر نشدم پا از آن بیرون بگذارم. این است که برای همیشه سوختم.
امروز اینجا نشسته ام، بی چیز و بی کس و بی دوست. دیگران فکر می کنند همه چیز دارم. اما من هیچ چیز ندارم. خیلی بی چیز و ندارم. بی چیز و ندار کسی است که هیچ هدفی را دنبال نکرده، هیچ علمی کسب نکرده، هیچ کس خاصی نشده. بودن و نبودنش چیزی را عوض نمی کند. خیلی بی چیزم، خیلی بی چیز…
کی فکرشو می کرد یه روز اینا رو بنویسم؟
#چیزهایی_که_ممکن_است_در_یک_عصر_جمعه_بسازم.
