نقاشی

آبان ۲۹م, ۱۳۸۸ Posted in طراحی | No Comments »

drawwwww

این رو یکسال و اندی قبل تو فرودگاه مهرآباد کشیدم، منتظر پرواز به شیراز بودیم. چه دورانی بود… امروز تو فتوشاپ رنگش کردم یه کم.

اغیار نمی گنجد

آبان ۱۴م, ۱۳۸۸ Posted in درون | No Comments »

حال خوبی ندارم، وقتی می بینم کسانی هستند که با سرسختی از نیرنگ و ریا طرفداری می کنن و خوب می دونن این دورو بازار چه نفعی برای آینده شون داره، حالم بد می شه.

حالم بد می شه که دارم اینها رو می نویسم، تا بحال کسی رو دیدید که ایرانی نباشه و پول هاست و دامین بده که این حرفها رو بزنه؟ چه کنم با این درد بی درمان ایرانی بودن، شرقی بودن، مسلمان بودن ناخواسته و نخواسته. نه من دلبستگی به این خاک ندارم، ترجیح می دادم بیگانه ای بودم که فیلم کتک زدن دخترها توسط حرام زاده های حکومتی رو توی اینترنت می دید و کمی غصه می خورد و بعد می رفت کنار پنجره روی صندلی راحتی تاب می خورد و قهوه اش رو می خورد و انتظار کریسمس رو می کشید و اصلن به هیچ جایش هم نبود که توی این خاک گندیده به آدمای گندیده و بدبختش چی می گذره. من بین پدر و مادرم و بین شما بیگانه ام. خیلی خوبه که همه اعضای خانواده من رو یک بیگانه در میانه شون می بینن.

توی یه دام افتادم که رهایی ازش نیست. اگر روزی رهایی بیاد، دیگه من جوون نیستم. می دونم.

wtf?

آبان ۸م, ۱۳۸۸ Posted in درون | ۱ Comment »

این روزها خیلی فرصت فکر کردن داشتم. واضح بگم، توی شرایطی قرار گرفتم که نمی دونم حسرت کی و چی رو بخورم؟ حسرت بهترین فرصت و سال زندگیم که از دست رفت؟ حسرت بهترین سرمایه ای که به باد رفت؟ حسرت آدمهایی که از من رنجیدن بخاطر…؟ حسرت دوستانی که می تونستم داشته باشم و ندارم چون دنیامو خیلی خیلی کوچیک کردم اونطور که از من خواسته شد. حسرت کسی که قرار بود بشم و کارهایی که می تونستم بکنم و… . حق داری بیهوده ترین کار حسرت ه.

حالا وقت دارم خیلی طراحی کنم، خیلی بخونم، خیلی گوش کنم، اما دلش رو ندارم. خدایا هر چی خواستم ازت که ندادی یا دادی و من ندیدم. لااقل دلش رو بده. دل تکون خوردن و حرکت کردن. دل بیرون کشیدن خودم از این حقارت…

بولتی

آبان ۴م, ۱۳۸۸ Posted in ایران, درون, کتاب | No Comments »

امروز بعد از دو سال جلد آخر و چهارم کتاب “خانواده تیبو” ی ۲۳۰۰ صفحه ای به پایان رسید. بعد از تموم شدن کتاب هیچ حس خوبی نداشتم، حسم رو اینطور می تونم تشریح کنم: احساس بیماری، پیری، زوال و مرگ دردناک و پوچی و حسرت در لحظه های آخر زندگی. شاید اگر کسی پیدا بشه که کتاب رو خونده باشه تا آخر، بفهمه چرا این حس بدرنگ برام موند. فکر کنم باید این مجموعه نفیس ۴ جلدی رو که با کلی ذوق و شوق تو نمایشگاه خریدم، جایی بذارم که نبینمش. مقداری هم از خوندن زده شدم. این مدت حجمم کتابایی که خوندم خیلی خیلی زیاد بوده و فکر کنم چشمم ضعیف تر بشه!

نشستن برام مشکله اما با هر بدبختی بود طرحی که مدتها بود در ذهن داشتم رو اجرا کردم، اینجا رو ببینید. اسمش اینه “هی راه می روم در تاریکی”. این نام یک کتاب کم ضخامت شعر بود و جلد آبی که وقتی بچه بودم برادرم خریده بود. شعرهاش خیلی عجیب بودن و چیز زیادی غیر از فضای وهم انگیز شعرها تو ذهنم نیست. طرح خیلی قوی نیست و من خودم ضعفهاش رو می دونم.

یک مشکل دیگه این روزها، سرعت ایترنته، هر ماه اینهمه پول شارژ به حساب ما نوشته می شه، ولی از وقتی این ماجرای خرید مخابرات علنی شده، سرعت انقدر شرم آوره که نگو. امیدوارم این پولی که از ما می دزدن و در قبالش خدمات ناقص و شرم آور ارائه میدن، توی گلوی بچه هاشون گیر کنه.

روزهای خوب و پر امیدی رو نمی گذرونم، اکثراً احساس بی حاصلی و بی فایده بودن در تمام دوران عمرم رو دارم. درس که درست حسابی نخوندم و البته اون درسی که من خوندم، همون هم بهای زیادی بود براش. کار هم که اونطور، الانم در شرایطی گیر کردم که نمی تونم ول کنم و برم، چون تمام آینده ام تحت تاثیر یک لحظه غفلت و … شده. فقط یک لحظه. شاید اگر جای دیگه ای غیر از اینجا بودم، اون یک لحظه اهمیتی نداشت.

هیچ… هیچ

سی مهر

مهر ۳۰م, ۱۳۸۸ Posted in ایران, کتاب | No Comments »

یکی از مشکلات وبلاگ نویسی انتخاب عنوان هست و همانطور که می بینید من همیشه دچار این مشکل هستم. خوب، فکر میکنم حدود ۱۰ روز به پایان دوره استعلاجی ام مونده و هنوز بخیه های شلخته دکتر در کمرم موجوده و موقع خواب اذیتم می کنه. در این دوران واقعاً از نظر فرهنگی خیلی پربار بودم و فکر کنید در عرض کمتر از دو هفته ۴ رمان خیلی بلند رو تموم کردم و یک رمان هم دارم می خونم، یعنی خیلی سخته خوندنش چون به حالت پی دی اف بی کیفیت هست و خوندنش سر درد می آره.

کتابهایی که خوندم: عقاید یک دلقک (هاینریش بل)، خداحافظ گاری کوپر (رومن گاری)، خانوم (مسعود بهنود)، بامداد خمار (فتانه حاج سیدجوادی) که همگی بصورت کتاب معمولی بود و کتابی که دانلود کردم بخونم آناکارنینا (لئو تولستوی) هست. در مورد دو کتاب اول که در پست قبلی گفتم، کتاب خانوم خوب بود گرچه تلخ بود و حتی شباهت هایی با بامداد خمار داشت البته خیلی کم و من هنوز نمی دونم چرا نشستم روزی میانگین ۲۵۰ صفحه کامل خوندم تا این کتابها تموم شد، خوب درسته کتابهای گیرایی بود، ولی انگار این مدل کتابها تو خون من نمی ره. آناکارنینا اسکن شده یک نسخه قدیمی سال ۱۳۶۳ هست که کیفیت بدی داره و با ماشین تایپ انگار حروفچینی شده. حوصله خوندنش رو ندارم چون روی مونیتور سخته خوندنش. فعلا ۱۳۰ صفحه خوندم.

الان شنیدم اخبار می گفت موزه بریتانیا از اینکه در ارسال منشور باستانی کوروش کبیر تاخیر داشته عذرخواهی کرده، گویا ایران می خواسته نمایشش بده. موزه بریتانیا گفته بخاطر شرایط سیاسی بعد از انتخابات از ارسال خودداری کرده و گذاشته برای یک وقت دیگه. خودتون تصور کنید منشور کوروش کبیر رو در یک محفظه شیشه ای در تهران در حالیکه چند ریشوی گنده بک با یقه های آخوندکی در اطرافش ایستادن و لابد یک عمامه به سر آنور ایستاده و دارن داد سخن از قدمت تاریخ می دن و عمامه به سره در میان سخنانش به صورت ضمنی اشاره می کنه که البته پادشاهان کشکن و تاریخ ایران مربوط به بعد از اسلام هست. فکرش رو بکنید تا چندشتون بشه.

راستش ماجراهای بعد از انتخابات در دل خیلی ها از جمله من فروکش کرد و جایش رو به یک نفرت پخته و درست حسابی و آروم داد. الان فکر می کنم که مثلا شخص ایکس که ما انتخاب کرده بودیم رییس جمهور می شد و دیانتش هم مثل سیاستش بود. خودش هم از اول اتمام حجت کرده بود، چی عوض می شد؟ آیا این چیزی بود شخص من می خواست؟ آیا از عقب موندگی نجات پیدا می کردیم؟ آیا این تحجر و تعصب خشک که نه ربطی به دولت داره نه کس دیگه، از ذهن پدرمادرها، مردم تو کوچه خیابون بیرون می رفت؟ نه. من فکر می کنم اشتباه بزرگ ما ایرانی بودنه، گرفتار جبر جغرافیایی بودنه… گرچه هنوز برای میرحسین احترام و ارزش و حتی محبت قایلم ولی فکر کنم خانه از پایبست ویران باشه، نه؟

الان پای لپ تاپ زانو زدم و دارم می نویسم، واقعا از این وضعیت خسته شدم که نمی تونم بشینم. پووووف من رفتم بقیه حرفام هم یادم رفت. فظ

been shocked

مهر ۲۵م, ۱۳۸۸ Posted in کتاب | ۲ Comments »

اخرین دقایق روز جمعه ست و من هفته خوبی نداشتم، یک شنبه عمل جراجی داشتم، تقصیر کی بود که این بلا سر من اومد و اگر تکرار بشه چه باید بکنم؟ هیچ جوری نمی تونم بشینم و به سختی دارم می نویسم و دلم میخواد که نوشته بشه. یک وری دراز کشیدم و گردنم درد می کنه. این یک هفته خیلی فرصت برای فکر داشتم، لحظه های دردناکی برای فکر کردن. چه توی بیمارستان و چه توی خونه. یک جوری شدم که کلمه ای برای بیان کردن ندارم، شاید باید وبلاگ نویسی رو برای همیشه کنار بذارم؟ هان؟

تو این مدت بیماری، دو تا کتاب خوندم، یکی عقاید یک دلقک و یکی هم خداحافظ گاری کوپر. هیچ کدوم از نظر من خوب نبود، هر دو به درد نخور، بعد از عمری کتابخونی، احساس شکست می کنم و حیف که وقتم رو گذاشتم واسه این دو تا کتاب به امید یافتن یک چیز خوب، بله کتابها پر بود از جملات قصار که همشونو توی وبلاگها دیده بودم، ولی خوب می دونی که اینها همه شعار و اراجیفه. اصلاح گرانی که می خوان دنیا رو اصلاح کنن و از اصلاح گرا متنفرن و مدام بهشون فحش می دن، یک مالیخولیای واقعی. بله.

نتیجه اخلاقی این بود که دیگه جو گیر نشم و وقتی اسم یک کتاب رو زیاد در وبلاگای بلاگرهای احساساتی دیدم، طرفش نرم! و به سلیقه خودم کتاب بخرم. :)

What can I possibly say?

مهر ۱۰م, ۱۳۸۸ Posted in درون, موسیقی | No Comments »

حرف زدن با آدمها، سخت شده. با هر کسی که که تصورش را بکنی من با او ارتباط دارم. کسی را ندارم که وقتی باهاش حرف می زنم یک هو نپره وسط حرفهام و بگه بله من این جایی که می گی رو بهترشو دیدم، این چیزی که تو داری رو من بهترش رو دارم، این اتفاقی که برای تو افتاده، بهترش برای من افتاده. یک طوری شده ن همگی، اسمش را چی می گذارن؟ کم نیاوردن؟ حسودی آشکار؟ من هضم نمی کنم این رفتار رو، برای همین اسمش رو هم نمی دونم. حتی با مامانم داشتم از یک میوه فروش سیار که نزدیک محل کارم هست تعریف می کردم که چه میوه های تمیزی داره، یهو با بی حوصلگی پرید وسط حرفم که “انگورهای مشت ممدعلی آقای محل که حرف نداره مثل یاقوته همیشه ، ادم دهنش وا می مونه”.

حرف زدن کلاً مشکل شده، من داشته ام روزهایی رو که مطلقاً با کسی حرفی نزده ام، سکوت کامل، نه اینکه قهر باشم، ترجیح دادم ببینم و بشنوم.حتی س که تقریباً بهترین دوست من هست، همیشه یک بند برای من حرف می زنه (و حتی جلوی کار کردن من رو هم می گیره) و من یک بند گوش می کنم ولی در معدود مواقعی که من لب به سخن باز میکنم کاملاً علایم بی حوصلگی در شنیدن رو در چهره اش می بینم و سریع سخن رو قطع می کنم.

راستی چرا اینطور شده اید آدمها؟ البته خدا رو شاکرم که توانایی بالایی در شنیدن و سنگ صبور بودن یا هر چی که اسمش هست، به من داده و کمتر حرف می زنم. ولی متاسفم برای همه دور و بری هایم که به من ثابت کردند اینطور بودنشون رو!

——

فکر می کنم موسیقی انتخابی ما، که همیشه برای ما دوست داشتنی و دلپذیره، بخش مهمی از زندگی ماست. احساس و حال و هوایی که من با موسیقی های انتخابی خودم تجربه کردم، بی نظیر و تکرار نشدنیه، مخصوصاً آنهایی که ساعت ۱۲ به بعد نیمه شب در اتاق تاریکم گوش کرده ام. شبها بوده که نشسته ام تا صبح و با وسواس ترانه ها را خواندم و درباره اش شنیدم و با سختی زیاد دانلود کرده ام. هیچ بحثی هم نیست که تمام دانلودهای ما غیرقانونی ست ولی راه حل دیگه ای هست آیا؟ الان می خواستم از حال و هوای “بارانی آبی همیشگی” لئونارد کوهن بنویسم، کوهن از انهاست که باید متن ترانه جلوی چشمت باشه تا توی حس واقعی ترانه غرق بشی. من همین ترانه ها رو دوست دارم، ترانه ای که حرف خاصی داشته باشه برای زدن. مخصوصاً عاشق ترانه هایی هستم که در اون داستانی هر چند جزیی نقل میشه، مثل Careless Whisper یا همین Famous blue rain coat.

در ترانه بارانی آبی، چیزهای فراموش نشدنی می شه شنید، از جمله وقتی نویسنده نامه یعنی کوهن، به طرز خاصی از تنهایی و استیصال دوستش که به کوهن خیانت کرده می نویسه. یک احساس عمیق درباره آدمی که به آخر دنیا رسیده و چیزی برای ادامه زندگی نداره، و کوهن امیدواره حداقل چنتا از صفحه های قدیمی موسیقی رو نگه داشته باشه. آدمی که در ایستگاه قطار می ایسته تا از فرط نا امیدی هر قطاری رسید رو سوار شه. و زیباترش لحن نویسنده که دوستش را بخشیده و his woman is free… و حتی در رفتار عاشقانه دوستش نسبت به همسر او (کوهن) نکته مثبتی می بیند، در اینکه توانسته غمهای او را دور کند، کاری که کوهن نتوانسته انجام دهد. و اما محبوبترین قسمتش که من همیشه با خودم زمزمه میکنم جایی ست که کوهن میگه: چی می تونم  بهت بگم؟ برادرم، قاتلم، چی می تونم بگم؟ فکر کنم دلم برات تنگ شده، فکر کنم بخشیدمت، “خوشحالم که در راهم قرار گرفتی”.

شاید ترجمه اینها به نظر بعضیا مسخره بیاد، ولی خواستم بگم که چطور احساس میکنم این ترانه زیبا رو و البته امیدوارم که درست بیان کرده باشم.

حالا به دلیل اینکه می خوام شما هم حتماً این مسترپیس رو بشنوید، آپلودش کردم. از اینـــــــــجا دریافت کنید.

وقتی که جوانی…

مهر ۱م, ۱۳۸۸ Posted in فیلم | No Comments »

وقتی که جوونی، هر اتفاقی که میفته، حس میکنی آخر دنیاست. اما اینطور نیست، تازه شروعشه…

- دوباره ۱۷ ساله (۲۰۰۹)

You know…

…when you’re young, everything feels like
the end of the world.

It’s not.

It’s just the beginning.

- 17 Again (2009)

You might have to meet a few more jerks, but one day you’re going to meet a boy, who treats you the way that you deserve to be treated: Like the sun rises and sets with you…

سلبریشن

شهریور ۲۹م, ۱۳۸۸ Posted in موسیقی | ۲ Comments »

سلبریشن، تک آهنگ جدید منتشره Madonna،از آلبوم Celebration هست که هنوز در راه انتشاره، آلبوم سومین Greatest hits او محسوب می شود. آلبوم سلبریشن شامل ۲ سی دی و ۳۶ آهنگ است. آهنگهایی چون Hung up, Music, Vogue, Like a prayer و …

برای دانلود آهنگ و تماشای عکسهای این آلبوم به ادامه مطلب بروید!

Read the rest of this entry »

سوسیس و برج میلاد

شهریور ۲۷م, ۱۳۸۸ Posted in درون | No Comments »

- این روزها انقدر پسته خوردم که نگو، هر چند روز یک بار نیم کیلو پسته تازه خریده ام و طی چند روز خورده ام و نتیجه اش دراوردن چندین جوش بعلاوه یک جوش بزرگ کنار لاله گوشم به قاعده دونخود بزرگ بوده است که خیلی اذیتم می کند، حالا من رفته ام یک هندوانه خیلی بزرگ خریده ام و پسته خوری را کنار گذاشته ام، بلکه شاید خنکی هندوانه این خون آلوده به گرمی جات ما را پاکسازی کنه! امروز که مشغول هندوانه خوری بودم، مامان گفت شام واست سوسیس تخم مرغ و سیب زمینی سرخ کرده درست میکنم، من رفتم و یک ساعت بعد برگشتم که شام بخورم، بعد ت پاگرد راه پله که داشتم می پیچیدم، شنیدم بابا رو به خواهر بزرگتر که آمده خانه ما می گه: مردم امروز تو راهپیمایی روز قدس می گفتن لعنت به کروبی و موسوی. بعد خود بابا هم با افتخار دوباره تکرار میکنه این لعنتش رو. بعد انگار که خیالش راحت شده باشه از صحنه هایی که امروز دیده، بلند می شه می ره نماز بخونه، و خواهر انگار که خیالش راحت شده باشه نظام دیگه براندازی نمی شه و میتونه با خیال راحت چادرشو نگه داره، شروع میکنه درباره خواهر شوهر و خانواده شوهر با مادر صحبت کردن و من این میون از پله ها امدم پایین، لقمه های سوسیس تخم مرغ و سیب زمینی سرخ کرده هرکاری میکنم از گلوم پایین نمی ره، نگاهم خیره شده به سرامیک صورتی آشپزخونه، نمیدونم چی باید بگم یا چه احساسی داشته باشم. مامان نگاهم میکنه، شاید می فهمه حال منو، می ره تو اتاق. من اما به زور یه چیزی می خورم و میام تا عکسا رو ادیت کنم…

- لابد اگر خدای ناکرده زنده بمونم در ۵۰ سالگی به بچه ام می گم من و دو سه تا از دوستام یه روز آخرای تابستون رفتیم نفری ۶۰۰۰ تومان دادیم و برج میلاد رو دیدیم، بعد ما رو بردن به ارتفاع ۴۰۰ متری زمین، با آسانسوری که هر ثانیه ۷ متر بالا می ره و اون موقع ما یه طبقه رو دور زدیم و تهران زیر پامون بود، برج آزادی به قاعده نصف یک در خودکار و استادیوم آزادی به اندازه کف دست یه بچه یه ساله بود. بعد من با اون دوربین خوبه ام، کلی عکس گرفتم و چه چه … لابد بچه ام در ۵۰ سالگی من که واسه خودش مردی یا زنی شده، زل زل به من نگاه می کنه و هیچی نمی گه و راهشو می کشه می ره! این بود خاطره تابستانی من!