سی مهر

مهر ۳۰م, ۱۳۸۸ Posted in ایران, کتاب | No Comments »

یکی از مشکلات وبلاگ نویسی انتخاب عنوان هست و همانطور که می بینید من همیشه دچار این مشکل هستم. خوب، فکر میکنم حدود ۱۰ روز به پایان دوره استعلاجی ام مونده و هنوز بخیه های شلخته دکتر در کمرم موجوده و موقع خواب اذیتم می کنه. در این دوران واقعاً از نظر فرهنگی خیلی پربار بودم و فکر کنید در عرض کمتر از دو هفته ۴ رمان خیلی بلند رو تموم کردم و یک رمان هم دارم می خونم، یعنی خیلی سخته خوندنش چون به حالت پی دی اف بی کیفیت هست و خوندنش سر درد می آره.

کتابهایی که خوندم: عقاید یک دلقک (هاینریش بل)، خداحافظ گاری کوپر (رومن گاری)، خانوم (مسعود بهنود)، بامداد خمار (فتانه حاج سیدجوادی) که همگی بصورت کتاب معمولی بود و کتابی که دانلود کردم بخونم آناکارنینا (لئو تولستوی) هست. در مورد دو کتاب اول که در پست قبلی گفتم، کتاب خانوم خوب بود گرچه تلخ بود و حتی شباهت هایی با بامداد خمار داشت البته خیلی کم و من هنوز نمی دونم چرا نشستم روزی میانگین ۲۵۰ صفحه کامل خوندم تا این کتابها تموم شد، خوب درسته کتابهای گیرایی بود، ولی انگار این مدل کتابها تو خون من نمی ره. آناکارنینا اسکن شده یک نسخه قدیمی سال ۱۳۶۳ هست که کیفیت بدی داره و با ماشین تایپ انگار حروفچینی شده. حوصله خوندنش رو ندارم چون روی مونیتور سخته خوندنش. فعلا ۱۳۰ صفحه خوندم.

الان شنیدم اخبار می گفت موزه بریتانیا از اینکه در ارسال منشور باستانی کوروش کبیر تاخیر داشته عذرخواهی کرده، گویا ایران می خواسته نمایشش بده. موزه بریتانیا گفته بخاطر شرایط سیاسی بعد از انتخابات از ارسال خودداری کرده و گذاشته برای یک وقت دیگه. خودتون تصور کنید منشور کوروش کبیر رو در یک محفظه شیشه ای در تهران در حالیکه چند ریشوی گنده بک با یقه های آخوندکی در اطرافش ایستادن و لابد یک عمامه به سر آنور ایستاده و دارن داد سخن از قدمت تاریخ می دن و عمامه به سره در میان سخنانش به صورت ضمنی اشاره می کنه که البته پادشاهان کشکن و تاریخ ایران مربوط به بعد از اسلام هست. فکرش رو بکنید تا چندشتون بشه.

راستش ماجراهای بعد از انتخابات در دل خیلی ها از جمله من فروکش کرد و جایش رو به یک نفرت پخته و درست حسابی و آروم داد. الان فکر می کنم که مثلا شخص ایکس که ما انتخاب کرده بودیم رییس جمهور می شد و دیانتش هم مثل سیاستش بود. خودش هم از اول اتمام حجت کرده بود، چی عوض می شد؟ آیا این چیزی بود شخص من می خواست؟ آیا از عقب موندگی نجات پیدا می کردیم؟ آیا این تحجر و تعصب خشک که نه ربطی به دولت داره نه کس دیگه، از ذهن پدرمادرها، مردم تو کوچه خیابون بیرون می رفت؟ نه. من فکر می کنم اشتباه بزرگ ما ایرانی بودنه، گرفتار جبر جغرافیایی بودنه… گرچه هنوز برای میرحسین احترام و ارزش و حتی محبت قایلم ولی فکر کنم خانه از پایبست ویران باشه، نه؟

الان پای لپ تاپ زانو زدم و دارم می نویسم، واقعا از این وضعیت خسته شدم که نمی تونم بشینم. پووووف من رفتم بقیه حرفام هم یادم رفت. فظ