سوسیس و برج میلاد

شهریور ۲۷م, ۱۳۸۸ Posted in درون | No Comments »

- این روزها انقدر پسته خوردم که نگو، هر چند روز یک بار نیم کیلو پسته تازه خریده ام و طی چند روز خورده ام و نتیجه اش دراوردن چندین جوش بعلاوه یک جوش بزرگ کنار لاله گوشم به قاعده دونخود بزرگ بوده است که خیلی اذیتم می کند، حالا من رفته ام یک هندوانه خیلی بزرگ خریده ام و پسته خوری را کنار گذاشته ام، بلکه شاید خنکی هندوانه این خون آلوده به گرمی جات ما را پاکسازی کنه! امروز که مشغول هندوانه خوری بودم، مامان گفت شام واست سوسیس تخم مرغ و سیب زمینی سرخ کرده درست میکنم، من رفتم و یک ساعت بعد برگشتم که شام بخورم، بعد ت پاگرد راه پله که داشتم می پیچیدم، شنیدم بابا رو به خواهر بزرگتر که آمده خانه ما می گه: مردم امروز تو راهپیمایی روز قدس می گفتن لعنت به کروبی و موسوی. بعد خود بابا هم با افتخار دوباره تکرار میکنه این لعنتش رو. بعد انگار که خیالش راحت شده باشه از صحنه هایی که امروز دیده، بلند می شه می ره نماز بخونه، و خواهر انگار که خیالش راحت شده باشه نظام دیگه براندازی نمی شه و میتونه با خیال راحت چادرشو نگه داره، شروع میکنه درباره خواهر شوهر و خانواده شوهر با مادر صحبت کردن و من این میون از پله ها امدم پایین، لقمه های سوسیس تخم مرغ و سیب زمینی سرخ کرده هرکاری میکنم از گلوم پایین نمی ره، نگاهم خیره شده به سرامیک صورتی آشپزخونه، نمیدونم چی باید بگم یا چه احساسی داشته باشم. مامان نگاهم میکنه، شاید می فهمه حال منو، می ره تو اتاق. من اما به زور یه چیزی می خورم و میام تا عکسا رو ادیت کنم…

- لابد اگر خدای ناکرده زنده بمونم در ۵۰ سالگی به بچه ام می گم من و دو سه تا از دوستام یه روز آخرای تابستون رفتیم نفری ۶۰۰۰ تومان دادیم و برج میلاد رو دیدیم، بعد ما رو بردن به ارتفاع ۴۰۰ متری زمین، با آسانسوری که هر ثانیه ۷ متر بالا می ره و اون موقع ما یه طبقه رو دور زدیم و تهران زیر پامون بود، برج آزادی به قاعده نصف یک در خودکار و استادیوم آزادی به اندازه کف دست یه بچه یه ساله بود. بعد من با اون دوربین خوبه ام، کلی عکس گرفتم و چه چه … لابد بچه ام در ۵۰ سالگی من که واسه خودش مردی یا زنی شده، زل زل به من نگاه می کنه و هیچی نمی گه و راهشو می کشه می ره! این بود خاطره تابستانی من!