حباب
اردیبهشت ۱۶م, ۱۳۸۸ Posted in درون | ۲ Comments »امروز حباب ساز خریدم، تقریبا مدل عکس زیره ولی یه حلقه اضافه هم داره. یعنی با سیمین رفته بودیم کوچه برلن، یک آقاهه وسط بازار داشت از اینا می فروخت، دونه ای هزار تومن، من هم خریدمش! بعد امروز اومدم خونه و عصر شده و بارون باریده کلی و من رفتم تو حیاط نشستم تاب می خورم و حباب می سازم و باد لای موهام می پیچه و البته حباب ها حین تاب خوردن می چسبن به شیشه عینکم! بعد من احساس می کنم که: دوباره ۷ ساله می شم….

بهار و تابستون که میشه و هوا گرم تر می شه، این دخترک قصه ما که تو آپارتمان روبروی خونه ماست، می آد پشت پنجره گاهی، با اون قد فسقلی اش، اتاق ما رو نگاه می کنه، من دلم غنج می ره براش و همزمان دلم می سوزه به این کوچولوی شیرینم که نه کسی می بردش بیرون و همش از آپارتمان اینوری نهایتاً می ره تو خونه اونوری که خونه ما باشه.
خدا می دونه که دوستش دارم چقدر!