بولتی
آبان ۴م, ۱۳۸۸ Posted in ایران, درون, کتاب | No Comments »امروز بعد از دو سال جلد آخر و چهارم کتاب “خانواده تیبو” ی ۲۳۰۰ صفحه ای به پایان رسید. بعد از تموم شدن کتاب هیچ حس خوبی نداشتم، حسم رو اینطور می تونم تشریح کنم: احساس بیماری، پیری، زوال و مرگ دردناک و پوچی و حسرت در لحظه های آخر زندگی. شاید اگر کسی پیدا بشه که کتاب رو خونده باشه تا آخر، بفهمه چرا این حس بدرنگ برام موند. فکر کنم باید این مجموعه نفیس ۴ جلدی رو که با کلی ذوق و شوق تو نمایشگاه خریدم، جایی بذارم که نبینمش. مقداری هم از خوندن زده شدم. این مدت حجمم کتابایی که خوندم خیلی خیلی زیاد بوده و فکر کنم چشمم ضعیف تر بشه!
نشستن برام مشکله اما با هر بدبختی بود طرحی که مدتها بود در ذهن داشتم رو اجرا کردم، اینجا رو ببینید. اسمش اینه “هی راه می روم در تاریکی”. این نام یک کتاب کم ضخامت شعر بود و جلد آبی که وقتی بچه بودم برادرم خریده بود. شعرهاش خیلی عجیب بودن و چیز زیادی غیر از فضای وهم انگیز شعرها تو ذهنم نیست. طرح خیلی قوی نیست و من خودم ضعفهاش رو می دونم.
یک مشکل دیگه این روزها، سرعت ایترنته، هر ماه اینهمه پول شارژ به حساب ما نوشته می شه، ولی از وقتی این ماجرای خرید مخابرات علنی شده، سرعت انقدر شرم آوره که نگو. امیدوارم این پولی که از ما می دزدن و در قبالش خدمات ناقص و شرم آور ارائه میدن، توی گلوی بچه هاشون گیر کنه.
روزهای خوب و پر امیدی رو نمی گذرونم، اکثراً احساس بی حاصلی و بی فایده بودن در تمام دوران عمرم رو دارم. درس که درست حسابی نخوندم و البته اون درسی که من خوندم، همون هم بهای زیادی بود براش. کار هم که اونطور، الانم در شرایطی گیر کردم که نمی تونم ول کنم و برم، چون تمام آینده ام تحت تاثیر یک لحظه غفلت و … شده. فقط یک لحظه. شاید اگر جای دیگه ای غیر از اینجا بودم، اون یک لحظه اهمیتی نداشت.
هیچ… هیچ