دوستم!
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۸ Posted in دوستان | No Comments »
یکی از عادتهای روزانه ام این شده که یکهو کار رو ول می کنم و سرم رو می ذارم روی شیشه میز و از پایین به صورت سیمین نگاه می کنم، سیمین با تلفن حرف می زنه ، خم می شه و چیزی رو از توی کمد بر میداره یا دستش رو کیبرد داره چیزی تایپ می کنه، من همینطور به چشمهای مشکی اش یا پوست صورت اش که دون دون شده و نشون میده که سیمین داره به چهل سالگی نزدیک میشه، نگاه می کنم. این صورت رو دوست دارم، بارها توی همین چشمهای مشکی زل زدم و رازهای سربه مهر دلم رو براش گفتم…
این صورت رو دوست دارم، آره…
این پست بصورت یواشکی از پشت میز سرکار آپدیت می شود. :دی