کنعان
اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۸ Posted in فیلم, موسیقی | ۲ Comments »کنعان رو آبان ماه پارسال در مقطع زمانی دیدم که شبهای خاصی از زندگیم رو رقم زد، جدا از اون، یک عصر بعد از کار تک و تنها وارد سینمای جمهوری فقید آتش زده فعلی شدم و به تماشای کنعان نشستم. (من از قدیم الایام عادت به تنها فیلم دیدن داشتم، چه در خانه چه در سینما). یادم هست که از چهارراه استانبول تا سینما جمهوری رو پیاده اومده بودم و حتی میون راه یک خط ایرانسل هم خریده بودم، عجب جزییاتی یادم مونده! و بعد دم در سینما به زهراهه زنگ زده بودم که بیا تو هم و زهرا هم طبق معمول چون حاضر شدنش طول می کشیده، نیومده بود. خلاصه که وارد سالن سینما شده بودم و نشسته بودم روی یک صندلی و روبرویم یک گروه سازنده تبلیغات تلویزیونی داشت برای بانک اقتصاد نوین تبلیغ می ساخت، حالا تبلیغه هم برای خودش فیلمی بود، یک دختر باید با ماژیک روی شیشه جمله ای با مضمون آینده مطمئن (و این شر و ورهایی که برای بانک ها می سرایند) می نوشت و یک خونه هم می کشید و کارگردانش هم یک پسر جوانی بود و دختره هزار بار روی شیشه جمله نوشت و نقاشی کشید و پاک کرد و غیره. (حالا هی از اصل مطلب دور می شویم ولی این آقا پسر کارگردان برای خودش داستانی هست چون چند روز پیش داشت جلوی شعبه ما برای بانک ما تبلیغ می ساخت و خدا شاهد هست که این بازیگران بیچاره را از صبح تا عصر که من از شعبه زدم بیرون روی پله های شعبه اینور آنور می کرد، بلکم شاید بتواند تبلیغی بسازد!!) خلاصه که فیلم شروع شد و من با خوراکی ام که از یک بطری آب معدنی تشکیل می شد نشستم و فیلم دیدم.

حالا از مطالب غیرغمگین بالا که بگذریم، کنعان برای من حال و هوای خاصی داشت، کنعان همان رنگ و بویی از زندگی را داشت که همیشه در خیالم دیده بودم و دوستش داشتم. من که سالن پایین نشسته بودم و سینما خلوت و تاریک بود و من هم یک جایی اش نمی دانم کجا، گریه ام گرفته بود، یاد یار افتاده بودم، می گم که شبهای خاصی بود آن شبها…
آن آپارتمان بزرگ و کم اثاثیه و خالی که همیشه دوست داشتم همچین خانه ای داشتم، لباسهای مینا با مهره آویزهایش و انگشترها وشال هاش، نگاه هایش و احساسش و ظرافتش.
نگاه و چهره گرم و سرد مرتضی و عشقش اونجا که می گه دوستت دارم عاشقتم، اون جاده های شمال، اون راحتی و روانی خاصی که تو فیلم موج می زنه و نماها و زوم های عالی تصویربرداری و شبها و چراغ های رنگی.
و موسیقی اش هم که پر رنگ و احساس و خاطره و عشق …
راستش طبق عادت مرسوم بد این زمانه قبل از نوشتن این مطلب خواستم نظر و نقد دیگران رو بدونم و خیلی چیزهای جالبی دریافت نکردم، اما اون نوشته ها تاثیری در این نوشته دلناک من نداشته، هر فیلم یک چیز شخصی و درونی برای منه و معمولاً نظر دیگران درباره فیلم ها با من یکی نیست.
خلاصه که امروز سی دی های کنعان رو که تازه به بازار اومده و خریدم و باز لحظه های عصرگاهی زیبایی برام تصویر کرد.
الان دارم گوش می دم: نمی دونی – احسان خواجه امیری
دانلود کنید: به سوی تو – مهران زاهدی